بعد از اینکه سیزیف از دنیای مردگان(همون جهنم) فرار کرد به زنش گفت که هیچ مراسمی برای مرگش نگیرن و دفنش نکنن
و حالا وقتی خدایان دوباره سیزیف رو دستگیر کردن سیزیف به پرسفونه(ملکه ی مردگان) گفتش که من باید بگردم چون زنم به من بی احترامی کرده و دفنم نکرده.. و اره دیگه بزار برم حداقل دفن شم بعد برگردم
پرسفونه اجازه میده ولی سیزیف بعد از اینکه پاشو رو زمین میزاره دیگه به دنیای مردگان برنمیگرده..
https://eitaa.com/miuuumiuuu/45
ارههه
ولی حقیقتا من یکم برای سیزیف ترحم میکنم..
<☆مجتمعِ عجیبناک~
خب سیزیف محکوم شده بود که یک سنگی رو تا بالای کوه ببره«واو چه اسون» ولی خب هر وقت این سنگو تا نزدیک
«حسی ندارم. دیگر هیچ حسی ندارم. فقط بدنم کار میکند. ذهنم هم… شاید دیگر نباشد.»
<☆مجتمعِ عجیبناک~
«حسی ندارم. دیگر هیچ حسی ندارم. فقط بدنم کار میکند. ذهنم هم… شاید دیگر نباشد.»
حکایت سیزیف حکایت خیلی از ماهاست.. کاری رو انجام میدیم که نه امیدی بهش داریم نه ازش رها میشیم.. فقط مجبوریم انجام بدیم چون سرنوشت تلخیه که خودمون خواستیم داشته باشیم.
<☆مجتمعِ عجیبناک~
https://eitaa.com/miuuumiuuu/46 بحث جالب شدن شدد خببب
اینم اضافه که که سیزیف یک انسان بود
<☆مجتمعِ عجیبناک~
اینم اضافه که که سیزیف یک انسان بود
و یک پادشاه فانی توی کورینت که اتفاقا به زیرکی و البته حیله گری خیلی معروف بود
<☆مجتمعِ عجیبناک~
خمیردندون واقعا چیز خیلی خوبیه هم خوشبو هم خوشمزه🎀
واهاییی چه خمیر دندان نازییی🐧