eitaa logo
<☆مجتمعِ عجیبناک~
108 دنبال‌کننده
174 عکس
70 ویدیو
0 فایل
مواظب باشین منقرض نشید! https://abzarek.ir/service-p/msg/4305150
مشاهده در ایتا
دانلود
<☆مجتمعِ عجیبناک~
یدونه ازینا بدین من ببرم برای خودم🙏🏻
من جدی جدی دلم میخواد امروز برم دوچرخه سواری و در کمال تعجب به هرکی میگم میگه ببخشید کار دارم🗣🗣🗣
https://eitaa.com/dream_maker/1536 پس با پکیج کجا کلاس میری؟ -- *من با پکیج مخالفم راستش*
ثلام بیابد اینجا باهام حرف بزنید https://eitaa.com/joinchat/1938491046C347a8587dd -- حمله کنید🙏🏻
پروفایل تلگرامت عکس خودته؟ اگه عکس خودته که مردم برات😭❤️‍🔥 -- پروفایلمو که برداشتم ولی اره خودم بودم--😭😭😭😭😭😭 شوما برای مردن حیفی دختر خانوم😞💔
https://eitaa.com/dream_maker/870 این یکی از همشون جالب تر بود... واقعا موردعلاقه ام هست -- باید اعتراف کنم که از لحاظ بیان کردن افسانه ها واقعا کونکونه بهترینشون بود🙏🏻
امشب یه افسانه ی خفن مفن دیگه اوردم🐥
هر وقت یکی از جوونای روستا برای سفر می‌رفتن،ماماناشون فقط یه جمله به اونا میگفت :«اگه کنار آب، دختری رو تنها دیدی... هیچوقت دلت براش نسوزه.» هیچ‌کس دلیلشو نمیدونست. همه فقط این جمله رو حفظ بودن. یه شب جوونی که تازه از شهر برمیگشت از بین جنگل عبور کرد. بارون بند اومده بودو برگا هنوز از قطره‌های آب میدرخشیدن. وقتی کنار رودخونه رسید، دختری رو دید که روی سنگی نشسته بود.موهای بلندش تا روی زمین می‌رسیدو کیمونوی قرمزش خیس شده بود و انگار ساعت‌ها همون جا منتظر بود. پسرجوون نزدیک شدوگفت:«اینجا چی کار می‌کنی؟» دختر فقط لبخند زد.«راه خونه رو گم کردم.» صداش آروم بود، اونقدر آروم که انگار با خود رودخونه حرف میزد. «اگه بخوای، می‌تونی امشبو تو کلبه‌ی من بمونی.» دختر چیزی نگفت، فقط از جاش بلند شدو دنبالش راه افتاد. اون شب دختر تقریبا هیچ حرفی نزد اما هر بار که پسر جوون نگاهشو از اون دختر برمی‌داشت احساس می‌کرد چیزی توی اتاق تغییر کرده . یه بار... انگار یه سایه‌ روی سقف حرکت کرد. بار دوم... چیز نرمی به پشت دستش خورد. وقتی نگاه کرد فقط یه رشته‌ی خیلی نازک روی پوستش بود مثل نخ ولی نخ نبود. صبح که شد.. دختر دیگه اونجا نبود.اما روی تیرهای چوبی خونه، پر شده بود از رشته‌ های نقره‌ای. جوون با خودش گفت:«حتما عنکبوتا بودن...» و زندگی ادامه پیدا کرد. اما از اون روز، هر شب، خواب همون دخترو می‌دید. کم‌کم دیگر از خونه بیرون نرفت.با کسی حرف نزد.فقط هر غروب کنار همون رودخونه میشست... انگار منتظر کسی بود. چند ماه بعد... اهالی روستا فقط لباس‌هاشو کنار رودخونه پیدا کردن. هیچ رد پا یا نشونی از اون پسر نبود. فقط تارهای نقره‌ای که با باد تکون می‌خوردن. پیرزنای روستا وقتی این خبرو شنیدن، فقط آه کشیدنو گفتن: «باز هم اون...»