<☆مجتمعِ عجیبناک~
یلحظه یاد پاییز افتادم:(((
پاییز یه پیشیه سیاه خیلی ناز پایین ساختمونمون بودش که ما همیشه واسش غذا میذاشتیمو نازش میکردیم:(((
یه بار پایین پاش زخم شده بود بعد مامانم برده بودش پیش دامپزشک و اونموقع پاییز واسه چند روز هم اتاقیه من شده بود
بعد اولای مهر پارسال که مدرسه میرفتم میومدم جلوی در و میدیدم عههه پاییز😭😭😭😭
*با ناز کردن پاییز روزمو شروع میکردم*
تا اینکه چند ماه پیش یه روز منو مامانم داشتیم میرفتیم بیرون که یلحظه من پاییزو دیدم که گوشه ی اون درخت بزرگه افتاده زمین
<☆مجتمعِ عجیبناک~
و اره دیگه.. پاییز مرده بود.
و منم تا تونستم گریه کردم:((
در فاصله ی یه نصفه روز نویسنده ی داستان تصمیم میگیره منو زیر درسام نابود کنه هورااااا
نیکولا ببین خیلییییییی وایب خوبی میدی یعنی به قدری که من اعصابم خورده میام توی چنلت و یکم میچرخم حالم خوب میشه😭😭✨️ آخه مگه میشه یه آدم اینقدر اکورپکورییی و نازنازییی و خوش وایب باشههه😭 توی خیلی از اتفاقاتی که برات میفتن و اینجا تعریف میکنی و یا حس هایی که داری بشدت باهات احساس همذات پنداری میکنم😖✨️💘
--
اخیییییی😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭