<☆مجتمعِ عجیبناک~
تنها چیزی که الان برای گفتن دارم اینه که من زنده ام تازه اونم احتمالا*
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
<☆مجتمعِ عجیبناک~
درباره ی دماغمم🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡
زندگیه سختیه خلاصه🙏🏻
راستش بارها به این فکر کردم اگه هفته ی بعد این موقع بخوام باند پیچیو باز کنم و به جای دماغ یه عدد خربزه ببینم واقعا باید چیکار کنم🤣😭
<☆مجتمعِ عجیبناک~
خبخب بزارین امشبم واستون قصه تعریف کنم ازین لبخندای دندون نما*
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تابستون بود...
هوا اونقدر گرم بود که آسفالت جاده داشت ذوب میشد. منو پسرخالم داشتیم از کنار مزرعههای برنج رد میشدیم که یهو وایسادیم.
+اون چیه؟
سرمو بالا آوردم.
اون دور دورا، وسط مزرعه، یه چیز سفید دیده میشد.
اول فکر کردم یه تیکه پارچست که به تیر برق گیر کرده.
اما...داشت حرکت میکرد.نه راه میرفت، نه میدوید، فقط میپیچید.
انگار تموم بدنش از طناب ساخته شده بود و یه نفر داشت از دور میچرخوندش.
پسرخالم خندید.
+بیا نزدیکتر بریم
یادم اومد مادربزرگم یه بار گفته بود:«اگه یه روز چیز سفید دیدی که وسط مزرعه میرقصه، هیچوقت نزدیکش نشو.»
همون موقع یه حس بدی توی شکمم پیچید.
-ولش کن بریم
اما اون راه افتاد.
قدم اول.. قدم دوم.. قدم سوم...
هرچی نزدیکتر میشدیم، اون چیز سفید بزرگتر میشد، و عجیبتر.دیگه شبیه پارچه نبود.شبیه آدم هم نبود.انگار یه موجود بلند و باریک بود که بدنش مدام دور خودش گره میخورد.بادی نمیومد.ولی اون هنوز میپیچید.
آروم...آروم...آروم...
بعد پسرخالم یهو ایستاد.خشکش زد.چند ثانیه فقط خیره موند.بعد شروع کرد به خندیدن.نه خنده معمولی.یه خنده ی عجیب. بلند.
بیوقفه.
هرچی صداش میزدم جواب نمیداد.
فقط میخندیدو به اون موجود نگاه میکرد.
من دیگه طاقت نیوردم.فرار کردم.تا خود خونه دویدم.وقتی بزرگترها رو آوردم، مزرعه خالی بود.هیچچیز اونجا نبود.
اما از اون روز به بعد...
پسرخالم دیگه هیچوقت مثل قبل نشد.
و تا آخر عمرش هر وقت ازش میپرسیدن:
«اون روز توی مزرعه چی دیدی؟»
فقط لبخند میزد.
و جواب میداد:
«کاش شما هم میدیدین...»