eitaa logo
<☆مجتمعِ عجیبناک~
98 دنبال‌کننده
121 عکس
47 ویدیو
0 فایل
مواظب باشین منقرض نشید! https://abzarek.ir/service-p/msg/4305150
مشاهده در ایتا
دانلود
درباره ی دماغمم🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡
راستش بارها به این فکر کردم اگه هفته ی بعد این موقع بخوام باند پیچیو باز کنم و به جای دماغ یه عدد خربزه ببینم واقعا باید چیکار کنم🤣😭
حالا اینارو ولش کنیم🙏🏻
خبخب بزارین امشبم واستون قصه تعریف کنم ازین لبخندای دندون نما*
<☆مجتمعِ عجیبناک~
یه همچین چیزی منظورمه
تابستون بود... هوا اونقدر گرم بود که آسفالت جاده داشت ذوب میشد. منو پسرخالم داشتیم از کنار مزرعه‌های برنج رد میشدیم که یهو وایسادیم. +اون چیه؟ سرمو بالا آوردم. اون دور دورا، وسط مزرعه، یه چیز سفید دیده می‌شد. اول فکر کردم یه تیکه پارچست که به تیر برق گیر کرده. اما...داشت حرکت می‌کرد.نه راه می‌رفت، نه می‌دوید، فقط می‌پیچید. انگار تموم بدنش از طناب ساخته شده بود و یه نفر داشت از دور می‌چرخوندش. پسرخالم خندید. +بیا نزدیک‌تر بریم یادم اومد مادربزرگم یه بار گفته بود:«اگه یه روز چیز سفید دیدی که وسط مزرعه می‌رقصه، هیچ‌وقت نزدیکش نشو.» همون موقع یه حس بدی توی شکمم پیچید. -ولش کن بریم اما اون راه افتاد. قدم اول.. قدم دوم.. قدم سوم... هرچی نزدیکتر می‌شدیم، اون چیز سفید بزرگتر می‌شد، و عجیبتر.دیگه شبیه پارچه نبود.شبیه آدم هم نبود.انگار یه موجود بلند و باریک بود که بدنش مدام دور خودش گره می‌خورد.بادی نمیومد.ولی اون هنوز می‌پیچید. آروم...آروم...آروم... بعد پسرخالم یهو ایستاد.خشکش زد.چند ثانیه فقط خیره موند.بعد شروع کرد به خندیدن.نه خنده معمولی.یه خنده ی عجیب. بلند. بی‌وقفه. هرچی صداش می‌زدم جواب نمی‌داد. فقط می‌خندیدو به اون موجود نگاه می‌کرد. من دیگه طاقت نیوردم.فرار کردم.تا خود خونه دویدم.وقتی بزرگترها رو آوردم، مزرعه خالی بود.هیچ‌چیز اونجا نبود. اما از اون روز به بعد... پسرخالم دیگه هیچ‌وقت مثل قبل نشد. و تا آخر عمرش هر وقت ازش می‌پرسیدن: «اون روز توی مزرعه چی دیدی؟» فقط لبخند می‌زد. و جواب می‌داد: «کاش شما هم می‌دیدین...»
نمیدونم حدس زدین یا نه ولی خب قراره درباره ی«کونِکونه»حرف بزنیمYayyy
☆افسانه ی کونِکونه (Kunekune) تو بعضی مناطق روستایی ژاپن میگفتن اگه وسط تابستون به مزرعه‌های خالی نگاه کنی،ممکنه یه چیز سفید اون دور دورا ببینی.اول فکر می‌کنی: یه مترسکه؟ ولی نه... اون موجود مدام داره میپیچه وتاب می‌خوره، انگار بدنش استخون نداره از دور شبیه یه تیکه پارچه ی سفیده که تو باد میرقصه. مشکل از جایی شروع میشه که بخوای نزدیکش بشی. بزرگترا به بچه‌ها می‌گفتن:«اگه کونکونه رو دیدی، فقط از دور نگاه کن. هیچ‌وقت سعی نکن بفهمی چیه.» چرا؟ چون طبق افسانه، هرکسی از نزدیک شکل واقعیشو ببینه، عقلشو از دست میده. نکته ترسناک اینه که هیچ‌کس دقیقاً نمی‌دونه اون موجود چیه: روح؟ یوکای؟ توهم؟ نفرین؟ هیچ توضیح مشخصی وجود نداره. برای همین داستانش اینقدر حس بدی میده؛ چون برخلاف بیشتر هیولاها، اصلاً هویت مشخصی نداره:))))