افسانه ی اوشیروی بابا(Oshiroi Baba)
خیلی سال پیش، توی روستایی بین کوههای ژاپن، زنی زندگی میکرد که همه اون زنو به زیباییش میشناختن و هر جا میرفت مردم به اون نگاه میکردن.
دخترا دوست داشتن شبیه اون باشن و پسرا آرزو داشتن با اون ازدواج کنن.
اما زمان گذشت...
و زن کمکم پیر شد، موهاش سفید شدن و صورتش پر از چینو چروک شد.اما اون نمیتونست یا شایدم نمیخواست بپذیره که پیر شده..
زن هرروز ساعتها جلوی آینه میشست و پودر سفیدروی صورتش میزد.. لایهای روی لایه دیگه.اونقدری که دیگه پوست واقعیش دیده نمیشد.
مردم روستا کم کم از اون دوری کردن، اما زن مثل همیشه به آینه خیره میشد و از خودش میپرسید«هنوز زیبا هستم... نه؟»
سالها بعد، زمستون سرد از راه رسید وبرف تمام روستا رو پوشوند؛ و یه روز، همسایهها دیدن درِ خونه ی زن بازمونده.
وقتی رفتن داخل، اونو پیدا کردن.
روی صندلی.. روبهروی آینه.. و در حالی که لبخند کمرنگی زده بود.
روی صورتش، لایهای ضخیم از پودر سفید بود.
بعد از اون زمستون، اتفاقای عجیبی شروع شد.
مسافرایی که شب از جاده ی کوهستانی عبور میکردن، از دیدن پیرزنی با صورت سفید حرف میزدن.پیرزنی که آرام از دل مه بیرون میومد.
وفقط یک سؤال میپرسید:«به نظرت من زیبا هستم؟»
بعضیا از ترس فرار میکردن، بعضیا جواب میدادن.اما هیچکس بعد از اون شب، مثل قبل نمیشد.
میگفتن اگه جوابش رو بدی، لبخند میزنه، بعد صورت سفیدش ترک برمیداره.. *یجورایی شبیه این ماسکای قدیمی*
و زیر اون...چیزی نیست.
نه پوست، نه چشم، نه چهره، فقط تاریکی..
تاریکی که انگار تمام نور دنیا رو گرفته...
ادمای پیر روستا به بچهها میگفتن:«بعضی آدما اونقدر ازاینکه چیزو از دست بدن میترسن که بعد از مرگم ولش نمیکنن..»
و میگفتن اوشیروی بابا هنوز تو جادههای مهگرفته پرسه میزنه.
البته نه برای اینکه کسی رو بترسونه فقط برای اینکه یه نفرجواب سوالشو بده«بهش بگه هنوز زیبایی»
از شوما چه پنهون من عاشق اینجور افسانه ها میباشم چونکه: معلوم نیست واقعا روح بوده یا فقط یه داستان هشداردهنده برای بچهها بوده یا اینکه فقط ترس مردم از پیری و مرگ🤷🏻♀️
حقیقتا تو تیک تاک نتونستم چیزی از «اوشیروی بابا» پیدا کنم اگه شوما چیزی پیدا کردین واسم بفرستین حتما✨💕
*یعنی پیدا کردما ولی خب یکم زیادی بهش پیچو تاب داده بودن*