eitaa logo
"در مسیر قرآن و اهل بیت"(علیهم السلام)
113 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
2هزار ویدیو
14 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
❣پیامبر اعظم (صلّى‌الله‌عليه‌و‌آله) 🌸 هر لحظه‌ای که بر انسان بگذرد و به یاد خدا نباشد؛ قیامت حسرتش را خواهد خورد. 📚 نهج الفصاحه، حدیث ۲۶۷۷
┄┅┅✿❀🦋🌺🦋❀✿┅┅┄ حضرت امیرالمؤمنین امام علی(علیه السلام) همیشه بعد از پایان تلاوت قرآن، این دعا را میخواندند: 🍃 أَللهمَّ اشْرَحْ بِالقرآنِ صَدری، 🍃 وَ استَعْمِلْ بِالقرآنِ بَدَنی، 🍃 وَ نَوِّر بالقرآنِ بَصَری، 🍃 وَ أَطْلِقْ بالقرآنِ لِسانی، 🍃 وَ أَعِنّی عَلَیهِ ما أَبْقَیتَنی، 🍃 فَانَّهُ لاحَولَ وَ لا قُوَّةَ الاَّ بِکَ. ◻️ خدایا! با قرآن سینه‌ام را وسعت بخش، ◻️ و بدنم را در خدمتِ قرآن قرار بده، ◻️و دیده‌ام را به قرآن روشنی ببخش، ◻️ و زبانم را به قرآن گویا فرما، ◻️ و تا زنده هستم، مرا در این راه یاری‌ فرما، ◻️ چرا که هیچ نیرو و قدرتی نیست، مگر از جانبِ تو. 📚 مفاتیح‌الجنان، شیخ عباس قمی ┄┅┅✿❀🦋🌺🦋❀✿┅┅┄
┄┅┅✿❀🦋🌺🦋❀✿┅┅┄ 💥 یک تلنگر ❌ برای چی از حرف دیگران ناراحت میشی؟ 👌🏻 خدا که همه چیز رو می‌دونه: ◻️چه اون حرفایی رو که میزنند... ◻️ چه اون حرفایی رو که پنهان می کنند... 📖 فَلَا يَحْزُنكَ قَوْلُهُمْ إِنَّا نَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَ مَا يُعْلِنُون (یس/76) ☝🏻 ﭘﺲ ﺳﺨﻨﺎﻧﺸﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻏﻤﮕﻴﻦ ﻧﺴﺎﺯﺩ، ﻣﺎ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻣﻰﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﺁﺷﻜﺎﺭ ﻣﻰﻛﻨﻨﺪ، ﻣﻰﺩﺍﻧﻴﻢ! 🔹 فکر می‌کنی این خدای به این خوبی، تو دفاعِ از تو کم میاره؟!!! هم خودش همه چی رو میدونه، هم ازت دفاع میکنه. اینم سندش:👇🏻👇🏻 📖 إِنَّ اَللّٰهَ يُدٰافِعُ عَنِ اَلَّذِينَ آمَنُوا (حج/38) ◻️ قطعا خداوند از کسانى که ایمان آورده‌اند، دفاع مى‌کند. ☝🏻 فقط شرطش ایمانه. تو ایمان داشته باش، مومن باش، خدا برات همه کار میکنه... خودش هوات رو داره... 💗 به خدا اعتماد کن و توکل داشته باش تا محبوب باشی. ┄┅┅✿❀🦋🌺🦋❀✿┅┅┄
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
┄┅┅✿❀🦋🌺🦋❀✿┅┅┄ ✏️ یـــــک پــــرســـش 🔹 چگونه میشود انسان در قیامت در یک لحظه به تمامی اعمال خود، از اول زندگی تا لحظه مرگش، احاطه و علم پیدا می‌کند؟ ✍🏻 به این آیه توجه کنید: 🍃 وَ وُضِعَ الْكِتَابُ فَتَرَى الْمُجْرِمِينَ مُشْفِقِينَ مِمَّا فِيهِ وَيَقُولُونَ يَا وَيْلَتَنَا مَالِ هذَا الْكِتَابِ لَا يُغَادِرُ صَغِيرَةً وَلَا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِرًا وَلَا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَدًا.[کهف آیه 49] ◻️در روز قیامت كتاب‌ گذارده‌ ميشود، پس‌ تو ای پيغمبر! میبينی كه‌ مردمان‌ مجرم‌ از آنچه‌ در آن‌ هست‌ به‌ خوف‌ و ترس‌ میافتند و ميگويند: ❌ ای وای بر ما! اين‌ چه‌ كتابی‌ است‌ كه‌ از شمارش‌ هيچ‌ عمل‌ كوچكی و يا بزرگی دريغ‌ نكرده‌ است‌. 👌🏻 و آنچه‌ را كه‌ در دنيا بجای آورده‌ بودند، همه‌ را یکجا حاضر می يابند، و پروردگار تو به‌ هيچ‌ كس‌ ظلم‌ نمی‌كند. 🕐 زمان از خصوصیات عالم دنیاست و در قیامت زمان به این صورت که در دنیا هست نمی‌باشد. ◻️ وقتی كه‌ بشر برای‌ حساب‌ و كتاب‌ محشور میشود از زمان‌ بالاتر میرود و در یک لحظه بر تمام‌ أفعال‌ و كردار خود، اطّلاع‌ پيدا ميكند، ‌در واقع چنانچه‌ زمان‌ برداشته شود، ديگر‌ گذشته‌ و آينده‌ و حال‌ برای ما مساوی است‌ و ما ميتوانيم‌ با يک نظر به‌ تمام‌ آنها نگاه کنیم، 👈🏻 چون‌ آنچه‌ بين‌ ما و موجودات‌ گذشته و آینده، فاصله‌ میاندازد زمان‌ است و با برداشته شدن زمان‌ ديگر گذشته و آینده ‌معنی ندارد، زمان‌ حضرت آدم‌ با زمان‌ حضرت‌ نوح‌ و‌ ديگر پیامبران و يا زمان‌ ائمه يكسان‌ خواهد شد و همه‌ و همه‌ یکجا حاضر و در یک رديف‌ هستند. 📚 معادشناسی علامه طهرانی ج 6، ص 107، 108 ┄┅┅✿❀🦋🌺🦋❀✿┅┅┄
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
┄┅┅✿❀🦋🌺🦋❀✿┅┅┄ 🔹 چگونه در دنيا و آخرت در کنار اهل بیت (علیهم السلام) باشیم. ┄┅┅✿❀🦋🌺🦋❀✿┅┅┄
‍ 🌷 – قسمت 0⃣7⃣ صمد که اوضاع را این‌طور دید، گفت: « اصلاً همه‌اش تقصیر آقاجان است‌ها! این چه بلایی بود سر ما و اسم‌هایمان آوردید؟! »پدرشوهرم با همان اَخم و تَخم گفت: « من هیچ بلایی سر شما نیاوردم. تو از اول اسمت صمد بود، وقی شمس‌اللّه و ستار به دنیا آمدند، رفتم شهر برایتان یک‌جا شناسنامه بگیرم. آن‌وقت رسم بود. همه این‌طور بودند. بعضی‌ها که بچه‌هایشان را مدرسه نمی‌فرستادند، تازه موقع عروسی بچه‌هایشان برایشان شناسنامه می‌گرفتند. تقصیر ثبت احوالی بود. اشتباه کرد اسم تو که از همه بزرگ‌تر بودی را نوشت ستار. شمس‌اللّه و ستار که دوقلو بودند، نمی‌دانم حواسش کجا بود، تاریخ تولد شمس‌اللّه را نوشت 1344 و مال ستار را نوشت 1337. موقع مدرسه که شد، رفتیم اسمتان را بنویسیم، گفتند از همه بزرگتر کدامشان است؟! تو را نشان دادیم. گفتند این ستار است، بیاید کلاس اول. بقیه هم حالا وقت مدرسه‌شان نیست. خیلی بالا پایین دویدم؛ بلکه شناسنامه‌هایتان را درست کنم؛ نشد. » صمد لبخندی زد و گفت: « آن اوایل خیلی سختم بود. معلم که صدایم می‌زد ستار ابراهیمی؛ برّوبر نگاهش می‌کردم. از طرفی دوست‌ها و هم‌کلاسی‌هایم بهم می‌گفتند صمد. این وسط بدجوری گیر کرده بودم. خیلی طول کشید تا به این اوضاع عادت کردم. » صمد دوباره رو کرد به من و گفت: « بالاخره خانم! تمرین کن به حاج‌آقایتان بگو حاج ستار. » گفتم: « کم خودت را لوس کن. مگر حاج‌آقا نگفتند تو از اول صمد بودی. » صمد دیگر پی حرف را نگرفت و به پدرش گفت: « آقا جان! بهتر است شما یک دوش بگیری تا سرحال و قبراق بشوی. من هم یک خرده کار دارم. تا شما از حمام بیایی، من هم آماده می‌شوم. »پدرشوهرم قبول کرد. من هم سفره‌ی صبحانه را انداختم. خدیجه و معصومه را از خواب بیدار کردم. داشتم صبحانه‌شان را می‌دادم که صمد آمد و نشست کنار سفره. گفت: « قدم! » نگاهش کردم. حال و حوصله نداشتم. خودش هم می‌دانست. هر وقت می‌خواست به منطقه برود، این طور بودم کلافه و عصبی.گفت: « یک رازی توی دلم هست. باید قبل از رفتن بهت بگویم. » با تعجب نگاهش کردم. همان طور که با تکه‌ای نان بازی می‌کرد، گفت: « شب عملیات به ستار گفته بودم برود توی گروهان سوم. اولین قایق آمده بود تا برویم آن طرف رود. نفراتم را شمردم. دیدم یک نفر اضافه است. هر چی گفتم کی اضافه است، کسی جواب نداد. مجبور شدم با چراغ‌قوه یکی‌یکی نیروها را نگاه کنم. یک‌دفعه ستار را دیدم. عصبانی شدم. گفتم مگر نگفته بودم بروی گروهان سوم. شروع کرد به التماس و خواهش و تمنا. ای کاش راضی نمی‌شدم. اما نمی‌دانم چی شد قبول کردم و او آمد. آن شب با چه مصیبتی از اروند گذشتیم. زیر آن آتش سنگین، توی آن تاریکی و ظلمات زدیم به سیم‌خاردارهای دشمن. باورت نمی‌شود با همان تعداد کم، خط دشمن را شکستیم و منتظر نیروهای غواص شدیم؛ اما گردان غواص‌ها نتوانست خط را بشکند و جلو بیاید. ما دست‌تنها ماندیم. اوضاع طوری شده بود که با همان اسلحه‌هایمان و از فاصله‌ی خیلی نزدیک روبه‌روی عراقی‌ها ایستادیم و با آن‌ها جنگیدیم. یک‌دفعه ستار مرا صدا کرد. رفتم و دیدم پایش تیر خورده. پایش را با چفیه‌ام بستم و گفتم برادرجان! مقاومت کن تا نیروها برسند. آن‌قدر با اسلحه‌هایمان شلیک کرده بودیم که داغِ‌داغ شده بود. دست‌هایم سوخته بود. »دست‌هایش را باز کرد و نشانم داد. هنوز آثار سوختگی روی دست‌هایش بود. قبلاً هم آن‌ها را دیده بودم اما نه او چیزی گفته بود و نه من چیزی پرسیده بودم.گفت: « برایم چای بریز. » صدای شرشر آب از حمام می‌آمد. سمیه، زهرا و مهدی خواب بودند و خدیجه و معصومه همان‌طور که صبحانه‌شان را می‌خوردند، بهت‌زده به بابایشان نگاه می‌کردند. چای را گذاشتم پیشش. گفتم: « بعد چی شد؟! » گفت: « عراقی‌ها گروه‌گروه نیرو می‌فرستادند جلو و ما چند نفر با همان اسلحه‌ها مجبور بودیم از خودمان دفاع کنیم. زیر آن آتش و توی آن وضعیت، دوباره صدای ستار را شنیدم. دویدم طرفش، دیدم این‌بار بازویش را گرفته. بدجوری زخمی شده بود. بازویش را بستم. صورتش را بوسیدم و گفتم: " برادرجان! خیلی از بچه‌ها مجروح شده‌اند، طاقت بیاور. " دوباره برگشتم. وضعیت بدی بود. نیروهایم یکی‌یکی یا شهید می‌شدند، یا به اسارت درمی‌آمدند و یا مجروح می‌شدند. دوباره که صدای ستار را شنیدم، دیدم غرق به خون است. نارنجکی جلوی پایش افتاده بود و تمام بدنش تا زیر گلویش سوراخ‌سوراخ شده بود. کولش کردم و بردمش توی سنگری که آن‌جا بود. گفتم: " طاقت بیاور. با خودم برمی‌گردانمت. "یکی از بچه‌ها هم به اسم درویشی مجروح شده بود. او را هم کول کردم و بردم توی همان سنگر بتونی عراقی‌ها. موقعی که می‌خواستم ستار را کول کنم و برگردانم، درویشی گفت حاجی! مرا تنها می‌گذاری؟! تو را به خدا مرا هم ببر. مگر من نیرویت نیستم؟! ستار را گذاشتم زمین و رفتم سراغ خیراللّه درویشی. ......... 🔰ادامه دارد ...