#پیام_مخاطب
اغلب ساختمان ها پارکینگ ندارن چون بسیار قدیمی هستن مثلا ۶۰،۷۰ سال به بالا
اون اندکی هم که دارن خیلی هاش اجاره کردنیه!
مثلا ما برای خونه قبلیمون یک قراداد اجاره برای خونه داشتیم یک قرداد اجاره برای پارکینگ یعنی ماهانه جدا براش پول میپرداختیم!
این کنار خیابونی ها رو هم باید از شهرداری اجاره کرد در غیر اینصورت باید کارت پارک خرید که خب خیلی گرونتر میشه از اجاره شهرداری! اجاره کردنش هم اینطوریه که شهرداری به شما یک کارت میدن که تو این خیابون و منطقه اجازه پارک کردن دارین ولی جای پارکی براتون رزرو نمیشه.
ممکنه شب که میای مثلا همه خیابون پر باشه یا خیلی دور به خونتون جایی خالی باشه دیگه مشکل خودتونه!
کانال دکتر موتا
مشاهدات و تجربه های یک مادرِ دندانپزشک ساکن آلمان
https://eitaa.com/joinchat/3509321946Cbb998519ef
انتشار فقط با لینک کانال
البته این آدم برفی ساختن بیشتر از همه برای من درس داشت
تمرین صبوری با بچه ها و اطاعت از همسر😅
وقت گذاشتن برای برف بازی در حالیکه اخر هفته خونمون جشن نیمه شعبان داریم و فردا هم جلسه خانوم ها خونه ی ماست برای برنامه ریزی مراسم قسمت بانوان😐
نفهمیدم تو زندگی کِی از سوال حالا چی بپوشم رسیدم به سوال حالا چی بپزم؟🤔
مهم تر از اون سوال تو چی سرو کنم!
من خیلی محدود ظرف و ظروف دارم. در حد نیاز خودمون فقط!
از صبح قبل طلوع افتاب روی دور تندم
نه بخشید از دیشب!
دیشب قبل خواب دیدم محمد حسین خیلی ارومه گفتم از فرصت استفاده کنم و برای مهمونهای فردا رول دارچینی بپزم!
هیچی دیگه از لحظه ای که همزن رو روشن کردم شروع کرد به نا ارومی و ...
یه جاهایی بدون ذره ای اغراق اینجوری بودم که هر ۲۰ ثانیه از آشپز خونه می دویدم تو نشیمن و تکونش میدادم دوباره بدو میومدم اشپزخونه یه کار کوچک انجام میدادم باز...
اخرش دیدم اینجوری نمیشه بچه به بغل کار کردم یه دستی🤐
صبح زود هم بچه ها رو اماده کردم و بردم مدرسه و بعدش رفتم خرید برای جلسه امروز!
این روزها یه اصطلاح روانشناسی رو زیاد باهاش مواجه میشم. فروپاشی روانی مادران! بگذریم..
تو یخ و برف بعد اینکه بچه ها رو رسونده بودم مدرسه، رفتم بنزين زدم، بعد هم رفتم خرید های سوپر آلمانی رو انجام دادم در حالیکه محمد حسین مدام بی تابی میکرد و هر دو سه دقیقه میزد به جیغ و گریه
دیگه یه جایی وسط خیابون اصلی یه دفعه زدم کنار چون فکر کردم الان اون فقط با بغل و شیر آروم میشه!
کلافگی و به هم ریختگی عصبی و عجله و هزار فکرمشغولی رو با هم تجربه میکردم. حتی تصور اینکه تو این سرما باید از کریر گرم درش بیارم تا بتونم بیارمش صندلی جلو هم برام استرس زا بود. البته جلسه امروز یک صدم فکر مشغولی این روزهای منه! درگیری های اصلی استرس زام چیزای دیگه است ولی خب اینم روی همه اونا!
بالاخره اوردمش جلو پیش خودم اما در لحظاتی که شیر میخورد و من داغون ترین بودم با خودم فکر می کردم یعنی من الان دچار فروپاشی روانی شدم؟!
همينجوری که داشتم غرق میشدم تو این فکر یک دفعه یاد مامانم و جمله پر تکرارشون افتادم
پاشو خودت رو لوس نکن تو بزرگتر و قوی تر از این حرفهایی! هیچ دیگه خودم رو لوس نکردم😅 و بعد شیر خوردن بچه گذاشتمش عقب تو کریر و رفتم سوپر ترک ها و بعدش هم سوپر افغانها و....
خیلی هم خدا رو شکر کردم که بهمون توفیق داده جشن بگیریم برای نیمه شعبان😍
کانال دکتر موتا
مشاهدات و تجربه های یک مادرِ دندانپزشک ساکن آلمان
https://eitaa.com/joinchat/3509321946Cbb998519ef
انتشار فقط با لینک کانال