#روزانه نویسی
روز 50
یکشنبه
از ظهر که بو میبرم ج ن گ تقریبا قطعی است و همه این سیاه بازیهای امریکا برای مذاکره مجدد و ونس در راهه،الکی است...تا جند ساعت حالم گرفته است.و بعد مسسپارمش به خدا.چه کاری از عهده من بر می اید؟جز دعا و توی جوب پریدن😅🤣 توروخدا ببینید برداشت یک دختر از خاطرات مادرش چقدر موثر است.مادر من در ماجرای خونین میدان ژاله حضور داشته و پریدن در جوب او را نجات داده!حالا من تا صدا میشونم و در خیابان هستم میپرم در جوب!🤣🤣اصلا ناخودآگاه است و درونی شده...
بعد فکر میکنم تو میخواهی دخترت در اینده از جنگ چه برداشتی بکند؟دوست دارم یادش بیاید که مادرش غمگسن بود،حتی میترسید!ولی یه زندگی،یه نوشتن کارهایش در پلنرش،به ورزشش،به خدمتش به دیگران ادامه داد.گاهی بی حوصله بود اما با من بازی میکرد.و دوست دارم بگوید خیلی از اعتقادات و بنیاد فکری من در جنگ تحمیلی ایران-امریکا و اسراییل
نوشته شد.قران را در جنگ بود که شروع کردم و در جنگ یه یک کتابخوان قهار تبدیل شدم!
حالا اگر پریدن در جوب هم اپی ژنتیک به او منتقل شد،اشکال ندارد🤣(اپی ژنتیک چیست؟مراجعه شود به برنامه من ایرانم با مجریگری اقای شهیدی که من و زهرا با هم دعوت شدیم)
شب،خدا پازل را کامل میکند و برای reset شدن تنظيمات بدن ما به قبل أتش بس،رعد و برق هاي وحشتناکی میفرستند.
به دخترک میگویم نترس وگرنه نماز وحشت باید بخونی ها🤣🤣میگوید افکار ترسناکی در سرم میچرخد
جاروبرقی جادویی ام را که دستم است در می آورم و روی کله اش وووووو صدا میدهم و سپس افکار ید را به سمت خورشید فرضی پرت میکنم و میسوزند!
با خوشحالی میگوید ولقعا رفتند!!!تو جادوگری!!!
لبخند میزنم و میگویم همه مادرها جادوگرند
تنگه هنوز دوطرفه تنگ است😄 قرص اعصابم را میخورم و میخوابیم.فردا هم روز خداست.و خدا از ترس های ما بزرگتر است
#madarokoidakeiran
فروردین،بالاخره تموم شدی؟؟؟؟😬😬😬♥️♥️♥️هر سال همینی!!!اندازه یک سال طول میکشی
‼️پرویز پرستویی در واکنش به ادعاهای عجیب اینترنشنال:
قابل توجه هتاکین و فحاشان، میدانم دوباره دارم برای خودم فحش و ناسزا می خرم... حرجی نیست ...راحت باشید...
دلم به درد اومد ونتونستم سکوت کنم/دیگه حناتون رنگی نداره/ همه تون چشم به ویرانی ایران دوختید، تحت عنوان براندازی جمهوری اسلامی...
https://eitaa.com/madarokoodakeiran
بچه ها را نگاه میکنم که با شور و شوق در لحظه زندگی میکنند
و از حال لذت میبرند
و از آنها می آموزم
خدایا این آسمان را بر دشمنان قسم خورده ات،حرام کن...
@madarokoodakeiran
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شیر مادر توی شب تا کی مجازه؟
شیر خشک چی؟
خلاصشو اينجا گفتم
اما چطوری از شیر شب بگیرم؟ که خودم و بچه اذیت نشیم چی؟
اونو توی دوره از شیر گرفتن توضیح دادم
از سایت فقط تا 24 ساعت با تخفیف
Irangirlday
کمک خواستی من اینجام👇👇👇
@tasnim7
آدرس سایت:
Madarokoodakeiran.com
میگه مامان تو بجام مینویسی درس آزادو؟
میگم نه
میگه آخه من خطم بده..بی احترامی میشه به زبان فارسی🤣🤣
گفتم پس تمرین کن که بی احترامی نشه
@madarokoodakeiran
✅️فردا 9 تا 12 مطب
پذیرای شما هستیم
حتما تلفن بزنید از 8 و نیم و با منشی هماهنگ کنید.
آدرس و تلفن سنجاق شده✅️
#روزانه نویسی
روز 51
دوشنبه
صبح ،مطب.
ظهر ورزشی که دقیقه به دقیقه اش دیر میگذرد و پارادوکس ضجر و ادامه است!!! هم درد دارد،هم مختارانه،ادامه اش میدهی!پس بزرگت میکند.
بعد کلاس ورزش،با دوستم قرار دیدار گذاشته بودم.در میعادگاه عاشقان،تجریش! و ناهار هم بلال خوردم.
باران، شبیه سیلاب میزد.مدرسه فاطمه زهرا موکبی در امامزاده برپا کرده و دخترکان دلتنگ از فضای مجازی را زیر باران شلاقی به آنجا کشیده بود.بچه ها هر چند دقیقه، پله های امامزاده را نگاه میکردند ،بلکه ط که پدربزرگش شهید شده ،بیاید و او را در آغوش بگیرند.این دهه 90 ایها هم عجب سرنوشتی داشتند و چه چیزها برای بچه ها و نوه هایشان تعریف خواهند کرد.دوستم می گوید قسنگ تفاوت دو دخترش که یکی دهه هشتادی و دیگری دهه 90 ایست را میبیند!
ناگهان متوجه شدم دخترم نیست.هرچه نگاه میکردم فایده ای نداشت!همین اول،رفتم به اخرین و بدترین گزینه!!!...حتما دزدیده شده!از مادران و از همه بچه ها پرسیدم ، اما آب شده بود رفته بود توی زمین🤕😵
.خلاصه انکشف که رفته بود داخل حرم برای نماز خواندن با دوستانش.
وقتی دیدمش،جلوی دوستانش بلند گفتم کجا بودی؟نگران شدم..به گریه افتاد.
گند زدم،کاش جلوی دوستانش ،آرامتر میگفتم.بعد از مراسم مدرسه به سمت اجتماعات رفتیم و کمی شعار دادیم .شب دوباره درخواست جاروبرقی افکارش را داشتیم که با موفقیت انجام شد و نهایتاخواب که نعمت خداست.الحمدلله
@madarokoodakeiran