توی لایو امشب از استرس گفتم🫴
*اینکه این موجود بی شاخ و دمِ نادیده چطور میتونه سلامتی نور چشممون رو هدف قرار بده و اگر نریم سراغ درمان و کنترلش میتونه چیکارها بکنه با بدن بچه🤯📛*
از بیماریهای گوارشی و رشد نکردن گرفته تا شب ادراری و بیخوابیهای عجیب🫣
https://eitaa.com/madarokoodakeiran
بحران و اثرات بحران همیشه هست،بحرانم که فقط جنگ نیست🙃
اما اگر ما بتونیم درست کنترل کنیم ،میتونیم از سلامتی دلبندمون در هر بحرانی به اندازه خودمون مراقبت کنیم
الان بحران جنگه،که متاسفانه هنوزم تمام نشده
هروزم داریم خبر شروع مجدد رو می خونیم😭
‼️ **پس اینجا وظیفه من و توی والد چیه؟مراقبت از فرزندمون*
*که این مراقبت هم ابعاد متفاوتی داره که من سعی کردم همه این ابعاد رو توی دوره جا بدم*✨️💪
https://eitaa.com/madarokoodakeiran
مادر هوشیار و آگاه😍🩷
*دوره رو شرکت میکنم تا بچم دچار مشکلات رشد و اضطراب ناشی از بحران نشه🌱*
یعنی حتی اگر الان هم دچار اثرات ناشی از جنگ نیست،شرکت میکنم تا خدای نکرده شرایط پیچیده شد بتونم ازش مراقبت کنم🫂🤍
https://eitaa.com/madarokoodakeiran
مامانهای عزیز
دوره مون به مدت *۷۲ ساعت تخفیف* داره
❌️ و از قیمت اصلی دوره (*۱میلیون و پانصد هزار تومان)*
✅️ تبدیل شده به(*۸۸۰ تومان)*
https://eitaa.com/madarokoodakeiran
✅️بعد از واریز ،به پشتیبانی پیام بدهید👇
@tasnim7
https://eitaa.com/madarokoodakeiran
#روزانه نویسی
شنبه
روز 63 جنگ
میگویند نه جنگ و نه صلح خیلی بد است.علتش را هنوز قانع نشدم.اما میدانم در بدن من هنوز جنگ است!از دردهای منتشر بدنم و تپش قلب صبح ها میفهمم!چه خوب است که با هر دوره ای که برگزار می کنم، مجبورم کلی مطالعه کنم😁الان با دوره"بازگشت به زندگی" بیشتر، این دردهای بدنم و راه حلش را میدانم.
صبح ،مطب
بعد کلاس
و بعد با وکیل ،قرار داشتم.شاید بعدا قضیه اش را گفتم.تا درس عبرتی باشد برای خودم و دیگران!اما بعدش آمدم خانه و درس های دخترک(ک تحبیب نه ک تصغیر😁)
را انجام دادیم.من پسرم کلاس سوم دیگر مستقل بود و به من کاری نداست.چون مدرسه خوبی داشت.اما سر دخترم باخت بدی دادم.چون کربلا بودیم و باید تک تک درس ها را با زبان عربی با او کار میکردم،بسیار به من وابسته است😓😓😓.فقط همین مانده بگوید بیا جای من حل کن!!
شب، برای زیست کف خیابان به میدان شهدا رفتیم.چقدر هر محله با محله دبگر متفاوت است.در میدان شهدا،نوجوانان یک جا جمع شده بودند و مثل یه دوست،دور نیروهای نظامی حلقه زده بودند و گپ میزدند!.شاید اثر 60 روز در کنارهم بودن است!جلوتر، صف به صف خانواده هایی بودند که انگار مثل همسایه های دهه 60 همدیگر را میشناختند!و جلوتر،موکب ما بود که بیشتر از پیرمردهای بازمانده جنگ تشکیل شده.لقمه شبیه پوره سیب زمینی با نعنا داخل نان بود و خداروشکر، مثل دفعه پیش،دور هر لقمه،یک پلاستیک نبود! یکی از زنان همین آقایان موکبی،مثل میزبان،شروع کرد از من پذیرایی کردن و شاید هم ته دلش میگفت این چجور آدمیه، موبایل از دستش نمی افته!
اما خدا وکیلی تا شعر "باید برخاست"شروع شد،موبایلم را کنار گذاشتم و پرچم را از همسرم گرفتم و شروع کردم به تکان دادن.دیر برگشتیم به خانه و فاطمه زهرا خوابش به هم ریخت و یکشنبه صبح را کسل بود.امسال بچه ها فقط سلامت بمانند،کافیست!وگرنه، چقدر برنامه هایشان ،بالا و پایین شد.چقدر پول سرویس مدرسه دادیم!!!خدایا توبه!خودت مملکت را از تجزیه و شکست، رها کن و نصرت و ایستادگی عطا کن، این پولها فدای سر یک تار موی دختر ایرانی!