eitaa logo
ونلوپی
21 دنبال‌کننده
519 عکس
30 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
پشت در یک سینمای قدیمی و نیمه‌متروک قرار داشت که همیشه ساعت ۲:۱۳ نصف شب باز می‌شد. روی پرده فیلم‌هایی پخش می‌شدن که هیچ‌وقت ساخته نشده بودن، اما قهرمان همه‌شون خودت بود. گوشه سالن هم یک دستگاه پخش موسیقی قدیمی بود که فقط آهنگ‌های عاشقانه پخش می‌کرد. احتمالاً حوالی ۱۹۸۷ گم می‌شدی؛ دورانی که نوار کاست، فیلم‌های اکشن کلاسیک، چراغ‌های نئون و کت‌های چرمی حسابی روی بورس بودن. روزها کارآگاه خصوصی که پرونده‌های عجیب رو قبول می‌کنه. شب‌ها منتقد فیلمی که هیچ‌کس چهره واقعیش رو ندیده و مقاله‌هاش رو با اسم مستعار منتشر می‌کنه. For : https://eitaa.com/uraltt
در از چوب گردوی تیره ساخته شده و روی دستگیره‌اش نقش گل‌های پیچک طلایی حک شده. وقتی بازش می‌کنی، پشت آن یک ایستگاه قطار کوچک در یک صبح بهاری سال ۱۹۱۰ قرار دارد. قطارها به شهرهای واقعی نمی‌روند؛ هر قطار تو را به یکی از داستان‌هایی می‌برد که هنوز نوشته نشده‌اند. روی نیمکت ایستگاه چند کتاب نیمه‌باز رها شده و گربه‌ای نارنجی زیر نور خورشید خوابیده است. سال ۱۹۲۶ نه آنقدر قدیم که زندگی سخت و خشن باشد، نه آنقدر جدید که همه چیز ماشینی شده باشد. دوره‌ای که کافه‌های ادبی رونق داشتند، نامه‌ها با دست نوشته می‌شدند و شاعران و نویسندگان ساعت‌ها کنار پنجره‌های باران‌خورده می‌نشستند. صاحب یک کتاب‌فروشی و کتابخانه کوچک روزها کتاب می‌فروختی، شب‌ها برای بچه‌ها قصه می‌نوشتی. مردم محله بیشتر از اینکه برای خرید کتاب بیایند، برای شنیدن حرف‌هایت و گرفتن پیشنهاد کتاب سراغت می‌آمدند. For : https://eitaa.com/joinchat/3410035625C5696a14e74
پشت در یک باغ بزرگ و آرام قرار داشت که همیشه لحظه‌ی قبل از طلوع آفتاب بود. نه تاریکی کامل بود، نه روشنایی کامل. وسط باغ درختی ایستاده بود که روی شاخه‌هایش نامه‌های گمشده‌ی آدم‌ها آویزان بود؛ نامه‌هایی که هیچ‌وقت فرصت فرستادنشان را پیدا نکرده بودند. هر کس وارد باغ می‌شد، می‌توانست یکی از آرزوهای فراموش‌شده‌اش را دوباره پیدا کند. سال ۱۹۰۸ دورانی که هنوز خیلی از چیزها ساده بودند؛ زمانی که ارزش آدم‌ها بیشتر به قول و شرافتشان بود تا شهرت و ثروتشان. معلم یک مدرسه‌ی کوچک روستایی از آن معلم‌هایی که سال‌ها بعد شاگردانش هنوز با احترام از او یاد می‌کنند. کسی که بیشتر از درس، انسان بودن را یاد می‌داد. For : https://eitaa.com/Been_Through
پشت در یک ساحل پنهان قرار داشت که روی هیچ نقشه‌ای پیدا نمی‌شد. شن‌هایش طلایی بودند و دریا آن‌قدر آرام بود که انگار زمان در آنجا حرکت نمی‌کرد. چند قایق چوبی قدیمی روی آب شناور بودند و از دور صدای مرغان دریایی می‌آمد. عجیب‌ترین بخشش این بود که هر کسی وارد آن ساحل می‌شد، برای چند ساعت تمام نگرانی‌هایش را فراموش می‌کرد. تابستان ۱۹۷۴ دورانی که سفرهای جاده‌ای، موسیقی از رادیو و غروب‌های طولانی ساحلی حال‌وهوای خاصی داشتند. کاپیتان یک قایق گردشگری کوچک یا کسی که مسافران را بین جزیره‌های کوچک جابه‌جا می‌کرد و داستان‌های عجیب دریا را برایشان تعریف می‌کرد. For : https://eitaa.com/possied_tutto56
پشت در یک اتاق قدیمی با پنجره‌ای رو به یک کوچه‌ی آرام بود. داخل اتاق پر از کتاب، دفتر شعر و نامه‌های قدیمی بود. یک گرامافون گوشه‌ی اتاق آرام آهنگ پخش می‌کرد و کنار پنجره یک گربه روی صندلی خوابیده بود. روی میز یک دفتر بود که داخلش اسم تمام آدم‌هایی نوشته شده بود که یک روزی برایش مهم بودند؛ چون حتی خاطره‌های کوچک را هم فراموش نمی‌کرد. سال ۱۹۷۱‌ دورانی که نامه نوشتن، موسیقی‌های ماندگار و کتاب خواندن هنوز بخش بزرگی از زندگی مردم بود؛ مناسب کسی که عاشق حس نوستالژی و احساسات عمیقه. ویراستار یک مجله ادبی کوچک‌کسی که داستان‌ها و شعرها را می‌خواند، به نویسنده‌های جوان کمک می‌کرد و شب‌ها بعد از کار با یک فنجان چای و گربه‌اش کتاب می‌خواند. For : https://eitaa.com/The_Azure
پشت در یک سالن کنسرت قدیمی قرار داشت که همیشه خالی بود. روی صحنه فقط یک صندلی چوبی و یک ویولن دیده می‌شد. هر بار که او ویولن می‌نواخت، سقف سالن به آسمان شب تبدیل می‌شد و ستاره‌ها آرام‌آرام ظاهر می‌شدند. اما راز سالن این بود که هر قطعه موسیقی، یکی از احساسات فراموش‌شده‌ی آدم‌ها را زنده می‌کرد؛ شادی‌های قدیمی، دلتنگی‌ها، یا حتی رؤیاهایی که سال‌ها پیش رها شده بودند. سال ۱۹۷۸ دوران نوارهای موسیقی، دفترهای خاطرات و احساساتی که هنوز توی نامه‌ها نوشته می‌شدند. طراح لباس تئاتر کسی که پشت صحنه نمایش‌ها کار می‌کنه، جزئیات براش مهمه و احساساتش رو از طریق هنر نشون میده. For : https://eitaa.com/ash29ria