هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
پشت در یک حیاط سنگی قدیمی قرار داشت.
وسط حیاط یک درخت انار بزرگ بود و دور تا دورش فانوسهای کوچکی آویزان بودند که هیچوقت خاموش نمیشدند.
عجیبترین چیز حیاط این بود که هر فانوس نمایندهی یکی از آرزوهای صاحب در بود. بعضی روشن و پرنور، بعضی کمسو و بعضی در حال جان گرفتن.
هر شب او به حیاط برمیگشت و بیصدا یکی از فانوسها را روشنتر میکرد؛ نه با عجله، نه با ناامیدی. فقط آرام و مداوم.
سال ۱۹۵۸ دورانی که آدمها هنوز عصرها روی ایوان مینشستند، کتاب میخواندند و برای رسیدن به آرزوهایشان سالها صبر میکردند.
نسخهنویس و مرمتگر کتابهای قدیمی کسی که ساعتها با حوصله روی کتابهای کهنه کار میکرد؛ نه برای شهرت، بلکه برای حفظ چیزهایی که ارزش ماندن داشتند.
For : https://eitaa.com/foroghak2
هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
پشت در یک معبد سنگی روی قلهی کوه قرار داشت.
معبد نه طلا داشت، نه جواهر، نه چیز خیرهکنندهای. فقط سکوت.
اطرافش را ابرها گرفته بودند و از آن بالا میشد جنگلهای سبز بیپایان را دید.
داخل معبد صدها زنگ کوچک آویزان بود. هر زنگ نمایندهی یکی از تصمیمهایی بود که آدمها در زندگی گرفته بودند. بعضی زنگها آرام صدا میدادند، بعضی خاموش بودند.
اما در انتهای معبد یک زنگ سبزرنگ وجود داشت که هیچکس جز صاحب در نمیتواند آن را به صدا دربیاورد.
میگفتند هر وقت آن زنگ به صدا دربیاید، آدم راهی را پیدا میکند که واقعاً به آن باور دارد
سال ۱۴۷۳ متعلق به دورانیه که آدمها بیشتر دنبال معنا بودند تا سرعت؛ دورانی که سفرها طولانی بود، باورها محکمتر بودند و خیلی از رازهای دنیا هنوز کشف نشده بود
گیاهشناس و جمعآورندهی گیاهان کمیاب
کسی که برای پیدا کردن یک گیاه خاص حاضر بود از کوهها و جنگلهای دور عبور کند.
نه برای شهرت؛ فقط چون عاشق کشف چیزهایی بود که دیگران متوجهشان نمیشدند.
For : https://eitaa.com/greenhous
هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
پشت در یک کافهی ۲۴ ساعته قرار داشت.
کافهای که هیچ آدرسی نداشت و فقط آدمهایی آن را پیدا میکردند که واقعاً به یک گفتوگوی خوب نیاز داشتند.
میزهای کافه همیشه پر بودند؛ آدمهایی که میخندیدند، بحث میکردند، از آرزوهایشان حرف میزدند یا فقط کنار هم سکوت میکردند.
عجیبترین بخش کافه یک دفتر قطور پشت پیشخوان بود. هر کسی که وارد میشد، ناخواسته یک جمله در آن مینوشت؛ جملهای که بعدها برای شخص دیگری دقیقاً همان چیزی میشد که لازم داشت بشنود.
صاحب در معمولاً کنار پنجره مینشست، آرام حرف میزد و بیشتر از آنکه خودش متوجه باشد، روی آدمها اثر میگذاشت.
سال ۱۹۹۵ نه خیلی قدیمی، نه خیلی جدید. دورانی که دوستیها هنوز با ساعتها حرف زدن شکل میگرفتند و آدمها برای هم وقت میگذاشتند.
مجری یک برنامهی شبانهی رادیویی
کسی که مردم صدایش را میشناختند اما شاید چهرهاش را نه.
آدمها شبها زنگ میزدند، از دلخوریها، رویاها و نگرانیهایشان میگفتند و او با آرامش گوش میداد.
For : https://eitaa.com/kocholo1997
هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته