هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
'🎎 '
آشپزیت محشره یه عالمه کلاس رفتی و همه ازت تعریف میکنند مدرک داری و اتفاقا دنبال کاری پس یه روز وقتی داری میگذری به یه رستوران بر میخوری یه آشپز میخوان از قضا وقتی میخوای وارد شی یه مرد هم میخواد وارد شه و میگی بفرمایید اول اون میره بعد تو وقتی میرید اونجا تو صاحب رستوران رو پیدا میکنی و تا میخوای بگی برای کار اومدی مرد هم همینو میگه به طور همزمان صاحب رستوران شوکه میشه و خنده اش میگیره و میگه من فقط به یه آشپز نیاز دارم جفتتون میگید توی این کار خبره اید و کلی حرف که مرد میگه خیلی خب آزمایشی فعلا کار میکنید تا ببینم کدومتون بهتر تا استخدام بشه کارتون رو شروع میکنید اولش زیاد باهم خوب نیستید اما بعدش که سرتون گرم میشه ناخوداگاه میبینید وقتایی هست که با هم میخندید حرف میزنید به طوری که خیلی بهم نزدیک میشید و تو میفهمی که مرد یه حسی بهت داره بعد از چند روز صاحب رستوران میگه جفتتون خوبید موندم کی رو انتخاب کنم که مرد آشپز میگه من از این کار منصرف شدم خانوم میتونند جای من باشند و تو شوکه میشی و میگی اما تو خیلی این چند روز تلاش کردی میگه آره اما باشه برای تو لبخند ملیحی میزنه و میره پس از چند وقت میبینی اون توی یه گل فروشی نزدیک رستوران مشغول و خیالت راحت میشه درست چند روز بعد میبینی با یه دسته گل اومده رستوران و میخواد باهات صحبت کنه اون درباره حسش میگه و اینکه چقدر دوست داره با تو باشه تو قبول میکنی و خلاصه داستان شروع میشه شما هم خونه ای هستید و تو تلاش میکنی شبا زود بیای خونه تا وقته بیشتری با اون بگذرونی اما اون همش تا دیر وقت سر کار این وضع تا چند وقت ادامه پیدا میکنه و شما کمتر هم رو میبینید یه شب وقتی تا دیر وقت بیداری اون میاد و تو با چشمای گریونی میگی دیگه نمیتونی این وضع و تحمل کنی و از اینکه این همه وقت باهاش بودی متاسفی و اون اصلا بهت توجه ای نداره از خونه میری و کم کم ارتباطتون قطع میشه روز ها میگذره و دیگه جواب پیغاماشو نمیدی هر روز پیگیرته تا بلکن جوابش بدی اما هیچ توجه ای نمیکنی پس روزی پیغامی ازش دریافت میکنی که میگه زیاد زنده نمیمونه و بیماری وخیمی داره تو سریع هر جور شده باهاش ارتباط برقرار میکنی و اون رو ملاقات میکنی ولی میبینی حالش از اون چیزی که فکر میکردی بهتر اون تمام قضیه رو توضیح میده از اینکه چون جوابشو نمیدادی مجبورش شده چنین حرفی رو بگه اما خنده ای میکنه و میگه میبینی تو هنوز منو دوست داری وگرنه وقتی چنین حرفی رو زدم اینطوری نمیومدی اینجا من دوستت دارم و بخاطر تو هر کاری بگی انجام میدم قول میدم بیشتر بهت توجه کنم و تو هم قول بده کنارم میمونی باشه؟ چشماتو میبندی و ته قلبت میگی راست میگه من هنوز اونو دوست دارم و انگاری نمیخوام این رابطه تموم شه.
لقبی که تو روی اون گذاشتی: متقلب من
لقبی که اون روی تو گذاشته:نازدونه
هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
غمت رازیست در دل، همچو جان میدارمش پنهان.
https://eitaa.com/daijubo.
هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
'🎎 '
کارگاهی که عاشق یک قاتل میشود درسته تو به جرم قتل دو سالی میشه بازداشت شدی و هنوز پرونده ات رو هواست به طرز مرموزی هنوز موندن این اصلا پرونده قتل یا نه از اونجایی که تو همکاری نمیکنی و فقط سکوت میکنی و گاهی اوقات با خودت پچ پچ میکنی همه تو رو یه آدم تاریک میشناسن و شایعه شد که قبل از قتل که عین سایه دنبال مقتول بودی و میخواستی انتقام بگیری روحیه خشنی داری و انگاری دیوونه ای اما کارگاه این موضوع رو قبول نداره و طی این پرونده فهمیده تو فقط ترسیدی و حقیقتا حس میکنه اصلا قتلی رخ نداده درسته طی تحقیقاتی کارگاه این موضوع رو متوجه میشه روز ها میگذره و کارگاه سعی میکنه ازت سوال بپرسه اما تو اصلا جواب نمیدی تا اینکه کارگاه روزی دیگه طاقتش تموم میشه و دستاتو میگیره و میگه تو براش با ارزشی و اون میدونه تو آدم بدی نیستی برعکس همه که توی تو جز تاریکی و بدی چیزی نمیبینند اون توی تو نور میبینه فردی که آزاری نداره اما قربانی این ماجراست این حرفا روی تو تاثیر میذاره و زبون باز میکنی من اون روز فقط میخواستم به دیدن یه دوست برم که دیدم یه مرد با چاقو میخواد به یکی بزنه من فقط میخواستم برم جلوشو بگیرم اما دیر شده بود و مرد چاقو رو زده بود و تا به خودم اومدم دیدم چاقو دسته منه و خون همه جا رو گرفتم اما واقعا من بی گناهم من بی گناهم اشکات کم کم جاری میشه و کارگاه دستاتو میگیره و میگه نگران نباش من هر کاری میکنم از اینجا آزاد بشی و کارگاه طی شواهد و اعتراف تو اثبات میکنه بی گناهی و بعد از مراحلی آزاد میشی و خیلی میگذره که دیگه کارگاه رو نمیبینیدرستو ادامه میدی و تبدیل به یک وکیل فوق العاده میشی و یه پرونده رو قبول میکنی که میبینی متهم اون همون کارگاه اون هم متاسفانه بخاطر پاپوش که براش دوختن به این وضع افتاده تو به مرد کمک میکنی تا بی گناهش اثبات بشه و دقیقا همینطور میشه و آزاد میشه اما دیگه نمیتونه به کار قبلیش برگرده اما اون راضیه از همه چی مرد خیلی خوشحال میشه که میفهمه کاری که در قدیم کرده چقدر تاثیر داشته و تو به چنین جایگاهی رسیدی و حالا اون رو نجات دادی تو میگی این از عشق و لطف بی دریغ شماست که نور رو در من پیدا کردید و بین همه شما من رو شناختید اون موقع زیاد توجه نمیکنی اما بعد تر میفهمی همه این اتفاقات یه حکمت بوده تا بتونی با بهترین فرد زندگیت آشنا بشی و نور وجودت رو به همه هدیه بدی
لقبی که تو روی اون گذاشتی:رمز گشای من
لقبی که اون روی تو گذاشته: نور
هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
دلی شکسته و چنگی گسسته گیسویم
ولی به زخمه غیبی هنوز میمویم
شهریار
https://eitaa.com/shadow_of_dark/
هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
'🎎 '
پدرت مریضه و آخرین خواسته اش اینه که ببینه تو یا ازدواج کنی یا یه مهارت خوب مثل پیانو زدن یاد بگیری و تو پیانو زدن رو انتخاب میکنی بعد از مراحل زیاد در کلاس پیانو ثبت نام میکنی دو روز دیگه اولین جلسه اس تو اول میل و رغبتی نشون نمیدی اما بعدش که میری بعد مدتی در اونجا احساس آرامش میگیری حتی با یکی دوست میشی یه پسر تقریبا همسن خودت اولاش فعلا هم صحبتی و تمرین پیانو اما بعدش تو اون رو به خونتون دعوت میکنی تا فرصت بیشتری برای تمرین داشته باشی تا روزی یه قطعه خوب برای پدرت بنوازی روز ها میگذره و تو هر روز در پیانو زدن قوی تر میشی و همیچنین رابطه ات با اون دوستت داره بیشتر میشه و اما حال پدرت پیشرفتی در اون نیست و دکتر ها از اون قطع امید کردن پس تلاشتو بیشتر میکنی یه روز دوستت تو رو به یه کافه دعوت میکنه برای اولین دفعه اولش کمی معذبی بعدش یخت باز میشه بیشتر صحبت میکنید و اون یه حلقه روی میز میزاره و میگه راستش نمیدونم از کجا شروع کنم شاید خودت هم متوجه شده باشی من خیلی وقته بهت علاقه مند شدم و مخصوصا که تو این اوضاع پدرت چنین حالی داره بیشتر دلم میخواد کنارت بمونم و همدمت بشم خلاصه حرف هایی بینتون رد و بدل میشه و بعد تو قبول میکنی و تصمیم میگیری با دوستت بری خونه و این قضیه رو با بقیه درمیون بذاری که بهت خبر میدن حال پدرت بد شد و بابد بری پیشش خودتو سریع میرسونی خونه و البته دوستت همراهته که میبینی حال پدرت بسیار وخیم شروع به گریه میکنی که پدرت با صدای ضعیفی میگه دخترم میتونی اون قطعه قدیمی رو که دوست داشتم بزنی برای آخرین بار و تو با سر تایید میکنی و به سمت پیانو میری و پشتش میشینی شروع به نواختن میکنی در طول نواختن فقط دست های گرم دوستت رو حس میکنی که هر لحظه بیشتر شونتو فشار میدن که اطمینان بیشتر میشه و بهتر پیانو میزنی در آخر قطعه که تمام میشه به سمت پدرت میری که میبینی لبخند گرمی زده اما دستاش همونقدر گرم نیست فریادی سر میدی و تا مدت ها گریه میکنی که دوستت میاد و تو رو در آغوش میکشه و آروم به شونت میزنه و میگه اون به آرزوش رسید درواقع تو اون رو به آرزوش رسوندی.
لقبی که تو رو اون گذاشتی: حمایتگر
لقبی که اون روی تو گذاشته: نغمه ارزو
هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نِه چو به انتظار خستی
سعدی
https://eitaa.com/moewly
دو تا لینک هم یکیشون یا خراب بود یا پاک شده بود یکی هم محدود شده بود نمیآورد شرمنده
هدایت شده از شور زندگے بر باد رفته
🪶سهراب سپهری عزیز
:گویی زمین تازه بیدار شده، و من
در سایهی درختی که خاطرهی قدمهایم را میشناسد
لبخند تو را لمس میکنم،
انگار هنوز در این هوای تازه قدم میزنی.
For you
From