eitaa logo
نخل و نارنج ؛
354 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
188 ویدیو
4 فایل
آقای نخل و خانوم نارنج. دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی علیا خانوم: - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_isf1go&btn=خانوم.علیا.
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز از روزهای جالبی بود که باید بنویسمش.
هدایت شده از بایگانی.🇮🇷
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷⭐
می‌شود گفت امروز از روزهای جالب و دوست‌داشتنی زندگی‌ام بود. البته که صبح خوبی را سپری نکردم. زندگی تازه از ظهر آغاز شد. صبح با صدای آلارمِ بی‌موقع گوشی بیدار شدم، دل را به دریا زدم و با وجود گذشتنِ نیمی از کلاس، حضورم را ثبت کردم. اما مگر بعد از اتمام کلاس خوابم می‌برد؟ ابدا. فهمیدم سریالم فصل سومی هم دارد و در حال پخش است. هرچه تلاش کردم بخوابم، تلاش‌هایم صرفا تقلایی مضحک بودند و تا حوالی ساعت سیزده که بنیامین را بیدار کنم، در تخت دست و پا زدم. نهایتا، روزِ جالب آغاز شد. حدودا یک ظهر بود که بنیامین بیدار شد و طبق قرار دیروز، حاضر شدیم و موتور را روشن کردیم و به سمتِ پاساژ مَهستان گاز دادیم. هوا آن‌قدر خوب و بهاری بود که خدا را شکر کردم بابتِ نپوشیدن لباس‌های گرم‌تر! به مهستان رسیدیم. پاساژ را چرخیدیم و میان پرچم‌ها و کتیبه‌ها گشتیم و لباس‌های الیافی را تن کردیم و یک دست لباس و شلوار گلچین کردیم و مثل بچه‌ها ذوق کردیم و با دستِ پُر، دوباره سوار موتور شدیم. این‌بار به مقصد خانه‌ی خانواده‌ی همسرم. با دوتا ملون که دلم نمی‌خواست در کیسه‌ی پلاستیکی ببریم اما چاره‌ای نداشتیم، به خانه رسیدیم، با خبرِ سفرِ از پیش برنامه‌ریزی نشده‌ی مامان به قم لبخند زدیم و بدونِ نوشیدنِ چای، خداحافظی کردیم. گمان کردم بدونِ قهوه همان روی ترک موتور بیهوش خواهم شد. قهوه‌خور قهاری نیستم اما گه‌گداری برای فرار از غریزه‌ی خواب پناهنده‌اش می‌شوم. بنیامین گفت که می‌برمت به کافه‌ی کوچکِ معروف این‌جاها. دوتا آیس‌لَته (یا شاید هم لاته) با نمی‌دانم چی‌چیِ وانیل و کوکی به دست، روی پله‌ی ورودی خانه‌ای نشستیم و قهوه‌مان را نوشیدیم. بنیامین هم قهوه‌خور نیست و حتی بوی قهوه هم چندان به مشامش خوش نمی‌آید. اما خب، این یکی تعریف داشت. دوباره ترک پهلوان (موتورِ عزیزمان) نشستم. این‌روزها بدجوری گرفتار خیابانم. در خانه بند نمی‌شوم. انگار پاهایم را به آسفالت شهر میخ کرده باشند. گفتم که... - می‌شود نرویم خانه؟ - خب کجا برویم؟ - شهر کتاب خوب است؟ - می‌رویم. - کجا؟ - شهر کتاب. بازهم به هوای لوازم تحریر و کتاب، مثل دختربچه‌ها ذوق کردم. جلوی ورودی شهر کتاب که از ترک موتور پایین پریدم، مشتریِ قدیمی تماس گرفت و با هراس شرحِ ماوقعِ تصادف را داد. بنا شد بعد از گشت زدنِ سرِ صبر و باحوصله‌ی شهر کتاب، برویم خانه، ماشین را برداریم و سر لوکیشنِ نام‌برده حاضر شویم. گشت زدنِ سرِ صبر و باحوصله... به نظر من، مغازه‌ی لوازم تحریر فروشی‌ای که کتاب هم داشته باشد شبیه بهشت می‌ماند. یک آرزوی رنگارنگ و شیرینِ مارشمالویی که از کودکی و تا ابد در خیالم باقی خواهد بود. از شهر کتاب که بیرون آمدیم، بنیامین گفت که تو را لوازم تحریر شارژ می‌کند و قهوه، من را هم کارشناسی کردن؛ این را می‌فهمم. خندیدم. راست می‌گفت پسرک. لوازم تحریر مثل دوپینگ مرا به زندگی بر می‌گردانَد و احیا می‌کنَد. هنوز به میانه‌ی راه نرسیده بودیم که ابرها درهم شدند و طوفان میان ساختمان‌های تهران سرِ جولان دادن برداشت و به قول بنیامین، هوا آخرالزمانی شد. گمان می‌کردم موتورسواری زیر باران آن‌قدرها هم سخت نباشد. اما خب، سخت بود. انگار که قطره‌های باران مثل سوزن در پوستم فرو می‌رفتند و با هر موجِ باد مثل قایقِ روی دریا بازی می‌خوردیم. به گمانم خدا خیلی بهمان رحم کرد که به خانه رسیدیم؛ سالم به خانه رسیدیم! ماشین را برداشتیم، به لوکیشن رسیدیم، کار انجام شد و حتی تک‌شهیدِ رفیقمان را هم زیارت کردیم. - برویم کوهسار. - همان‌جا که اولین بار در آشنایی‌مان رفتیم؟ - همان مزار شهید. چرخ‌های ماشین به سمت مزار شهیدِ کوهسار چرخیدند، چرخیدند و چرخیدند و به زنجیرِ مانع برخورد کردند و ایستادند. راه بسته بود. لب و لوچه‌مان آویزان شد و به تماشای تهرانِ شب از روی بلندی اکتفا کردیم. انگار که روی زمین ستاره پاشیده بودند و من، شیفته و مجنون تماشای شهر از روی بلندی‌ام. - امروز چند شنبه است بنیامین؟ - سه شنبه عزیزم. - امروز بلیط‌های سینما نیم‌بهاست. - دوست داری برویم؟ - دوست دارم برویم. - یاسَمین را هم ببریم! - خواهرت را هم ببریم. با پانزده درصدِ باقی‌مانده‌ی شارژ تلفن همراهم، شماره‌ی یاسمین را گرفتم، پیشنهادِ یهویی‌ترین سینمای زندگی‌ام را دادم، تایید را گرفتم و بلیط‌های فیلم نیم‌شب را در سینمای ایران‌مال [ ِ تمام نشدنی ] خریدم و به سمت خانه‌شان دوباره راه افتادیم و رسیدیم و کمی گپ زدیم و به مقصد سینما در اتوبان گاز دادیم و بعضی‌جاها هم لایی کشیدیم. رسیدیم و فیلم را دیدیم و تا خانه، با گپ زدن راجع به هر آن‌چه من باب فیلم زیبای آقای مهدویان به ذهنمان رسیده بود شیرموزِ تگری را نوشیدیم. می‌توانم بگویم خوش گذشت.
خیلی خوش گذشت و حالا که فکر می‌کنم، یک روز موردعلاقه را سپری کردم و یک رسیدِ بلیط سینما و یک بیت شعر از سینیِ مقواییِ قهوه‌ها دارم تا توی ژورنالم بچسبانم. به بنیامین فکر می‌کنم و لحظاتی که کنار او خندیدم. او تنها کسی‌ست که می‌تواند صدای خنده‌های از تهِ تهِ دلم را به گوشِ ابرها برساند و من دوستش دارم؛ برای همه‌ی روزهای زندگی. خاطره‌ی یک روزِ جالب / هشتِ اردی‌بهشتِ صفر پنج - خانومِ علیا @DTabiidi
/ 🧡✨ /
هدایت شده از 🪽 مراسلات من به همه‌ی دنیا.
بسم الله الرحمن الرحیم نهمین روز اردی‌بهشت. سلام رئوف‌ترین آقای دنیا. سلام عزیزترینِ قلبم. یادت هست که تنها امیدِ زندگی‌ام، همسایگی‌ات در خراسان بود؟ که خانه‌ی کوچکی داشته باشم حوالیِ خانه‌ات، هروقت دلم گرفت و دنیا چروک انداخت روی چهره‌ی قلبم بیایمِ ور دل خودت بنشینم و سفره‌ی دلم را باز کنم و یکی یکی شیشه شکسته‌ها را از توی دست و پایم بیرون بکشی و از همان مرهم‌هات که با کریستال‌های جادوییِ توی چای‌نبات‌های چای‌خانه درستشان می‌کنی، بذاری رو زخم‌هایم. تو همه‌ی دلیل ادامه دادنم بودی در سخت‌ترین روزهای زندگی. همه‌ی نور و اشتیاقِ چشم‌هایم. راستش نشد. نشد که مهمانِ مشهدت شوم و بساط دفتر و کتاب‌هایم را همان‌جا حوالیِ خودت عَلَم کنم؛ حتی پای رفیقِ مشهدی‌ام را هم به شهر پر دود و غبارِ خودمان کشاندم. ولی اگر راستش را بخواهی، هردوی ما، هرروز و هر ساعت و هر ثانیه برایت دلتنگیم. هم منِ تهرانیِ دور از تو و هم نجمه که رفیقِ هردویمان است؛ رفیقِ من و رفیقِ تو. این را بیش از هر وقت، وقت‌هایی که مشهدم و به تهران بر می‌گردم می‌فهمم که زندگی دور از تو، زندگی در شهری که ملائک دائما در طوافِ امام در آسمانش رفت و آمد نداشته باشند، زندگی نیست؛ برزخ است. باور کن خیلی از ما تهرانی‌ها اگر پیشِ تو زندگی می‌کردیم حالمان دیگر بد نبود. آسمانِ تهران ذاتاً حالِ آدم را می‌گیرد. خصوصا وقت‌هایی که آدم یادش بیاید از تو دور است، از نجف دور است و از کربلا هم. چقدر ماها طفلکی و بدبختم آقا. تو خودت می‌دانی، من خیلی زود به زود دلم تنگ می‌شود. برای تو از همه‌چیز بیشتر. اما چرخ روزگار خیلی بی‌رحمانه ماها را زیر می‌گیرد. یک زمان حامد زمانی در آهنگش خواند «تو حج فقرایی...» ولی حالا چطور آقای امام رضای عزیزم؟ حالا، هنوز هم حجِ فقرا هستی؟ نمی‌دانم. شاید هنوز هم هستی و ما آن‌قدر آدم‌های بَدی شده‌ایم که نمی‌توانیم به قدرِ دلتنگی‌مان دست دراز کنیم سوی ردایِ عنبرینت. دستمان نمی‌رسد و تو دور و دورتر می‌شوی. اشتیاق‌مان در چشم‌هایمان ستاره‌ی دنباله‌دار می‌شود و در کهکشانِ دلمان آن‌قدر می‌رود و می‌رود تا هزار هزار سالِ نوری طول بکشد تا چکه چکه روی فرش‌های سرخ و فیروزه‌ایِ صحن گوهرشاد باران شود روی گونه‌هایمان. شاید مشکل از هیچ چیز نیست. نه پولِ بلیط قطار و خورد و خوراک و نه بزدلیِ ما برای دل به دریا زدن و با هیچ سر به بیابان گذاشتن به سوی تو. شاید مشکل همان است که گفتم. ما آدم‌های بدی شده‌ایم! شده‌ایم؟ شده‌ایم. ولی راستش من که باور ندارم تو آدم بَدها را راه ندهی. همان حکایت معروف را می‌گویم. که نگذاشتی شیخِ بهایی دروازه‌های خانه‌ات را قفل و بندِ ضدِ گناه‌کار ببندد. تو رئوف‌تر از این حرف‌هایی. تو امامی! امام رضای همه‌ی دنیا. امام رضای آهوها. پس چرا هنوز دستِ ما کوتاه است و به گوشه‌ی عبای خراسانی‌ات با آن عطرِ گلابِ بهشتی نمی‌رسد؟ چرا هنوز آن‌قدر طفلکی‌ام که هربار دلم تنگ می‌شود برایت، باید دلتنگی روی دلتنگی انبار کنم در دلم تا آن‌قدر که از سر و رویم سرریز شود و هیچ‌چیز حواسم را پرت نکند تا روزِ رسیدن به تو؟ دیگر هیچ‌چیز حواسم را از دلتنگی پرت نمی‌کند آقای امام رضا. به فنجان فنجانِ چای‌نبات‌هایت، به ثانیه ثانیه‌ی صدای نقاره‌زنیِ صحن انقلابت، به پادردِ شیرینِ شب تا صبح حرم‌گردی‌ها، به ذوقِ آسمانِ بهشتیِ خانه‌ات، به لحظه لحظه مستیِ تصورِ زیستن در کوچه پس کوچه‌های حوالی‌ات وقتِ رفت یا آمد به حرمت، به روی پا بند نبودن برای رسیدن به کتاب‌فروشی‌های دمِ باب‌الجواد و باب‌الرضا، برای مزه کردنِ اشترودل روی سکوی سنگی کنار باغچه‌هایت، برای همه‌ی جزئیاتِ آن چندروزهایی که در بغلِ تو می‌گذرند مشتاقم و دلتنگ. کاش قایقِ شکسته‌ام در دریای خروشانِ دلم را به ساحلِ دست‌هایت برسانی ایها الرئوف. لااقل، به بهانه‌ی روز تولدت که در هفت آسمان و زمین ضیافت است... میلادت مبارک رئوف‌ترین آقا، رقیق‌القلب‌ترینِ دنیا، شنواترین رفیقِ بچه‌های ایران... دوستت دارم. 🪄 فرستنده: تهران، خانه‌ی نقلیِ نباتی، سیده‌فاطمه. 🧡 گیرنده: بارگاهِ ملکوتیِ شمس الشموسِ عالم، آقای امام رضا.
وقتی رنگ مورد علاقه‌ت رنگ سبزه، با دو تا پیرهنی که جدید خریدید میشه شش عدد پیراهن سبز در کمد لباس‌های جناب محبوب :) 🌱
نخل و نارنج ؛
وقتی رنگ مورد علاقه‌ت رنگ سبزه، با دو تا پیرهنی که جدید خریدید میشه شش عدد پیراهن سبز در کمد لباس‌ها
می‌تونه هرروزِ هفته یکیش رو بپوشه. جمعه‌ها هم اونی که از همه‌شون بیشتر دوست دارم رو برای بار دوم. عالیه.