آبجیم مثل یه بچه کنکوری داره درس میخونه و منی که مثل یه بچه گربهی ترسیده چپیدم زیر لحاف .
وقتی آدم عجیبیام، وقتی مسخرهم، وقتی مضحکم، وقتی از تعجب و نفهمیدن چشماتون گرد میشه، وقتی از کارم سر در نمیارین، واقعا خودم میدونم. فکر میکنین نمیدونم؟ بهم نَگین لطفا.
راه رفتن بعد از این درد سخت، بیشتر ترس داره تا این که نتونم. یه حسی مثل برق گرفتگی پام تو هر قدم. ولی خیلی زود دوباره میتونم نه؟