دلم برا استادم تنگ شده و امروز واقعا اونقدر بغض کردم که خیلی نزدیک بود گریه کنم .
هدایت شده از نخل و نارنجِ خصوصی.
- #post
از خاطراتش حرف میزند، که وقتی بچه بوده، مثل حالا خبری از چیپس و پفک و ساندویچ فلافل در مدرسهها نبوده. تخم مرغ و سیب زمینی آبپز بوده و نخود پخته شدهی داغ!
داغی نخود زبانم را میسوزاند. در دهانم "ها" میکنم و چشمانم را میبندم. به ' ساکت ' فکر میکنم که با او همزاد پنداری میکنم. بیحرفِ اکیپِ ۴ نفرهی دزد قطار. کاش بچهها ' ساکت ' صدایم میکردند. خندهام میگیرد. آنقدر اسم عوض کردهام که یک جاسوس بینالمللی نکرده. از بچگی دوست داشتم جای آدمهای مختلف، در زمانهای مختلف زندگی کنم. هویتهای مختلف داشتن، نقش بازی کردن همیشه از کارهای مورد علاقهی من بوده. لبخند میزنم. اگر مسلمان نبودم چه کارها که نمیکردم.
طعمِ غریب نخود داغ در دهانم میپیچد و در خاطراتِ تجربه نشده غوطهورم میکند. شاید بشود اسمش را گذاشت خیال! اگر ۲۳ آذر ۱۳۵۷ من بودم، دانشجوی پُر دردسری بودم که دست راست برادر عبدالله است و هیچکس به او شک نمیکند. بچههای دانشگاه او را حمید فیاض میشناسند، هممحلهها رضا طوفانچی و بچههای تشکیلات امید. معروف شدهام به امیدِ پُر دردسر و شیطنتِ تشکیلات برادر عمران پستی. رابینهود هم وقتهایی صدایم میکنند که از مامورهای ژاندارمری تراول کِش میروم و برای بچههای گلفروشِ سر چهارراه نخود داغ میخرم.
کتاب را ورق میزنم و نخودهای آسیاب شده در دهانم را قورت میدهم. زمزمه میکنم: تا حالا کاری کردی؟ که بهت بگن "آماده ترور باش!"
- شیخ علیا
- ۲۳ آذر ۱۴۰۱ / ۸:۵۰ شب
@Vaalleh
نخل و نارنج ؛
- #post از خاطراتش حرف میزند، که وقتی بچه بوده، مثل حالا خبری از چیپس و پفک و ساندویچ فلافل در مدرس
بخش زیادی از خودمُ تو این متن به جا گذاشتم .
سادهست ولی فقط من میتونم بفهمم چی نوشتم ...