نخل و نارنج ؛
علیا ، هیچ چیزی از جزئیات اتفاقات یادش نمیمونه .
وقتی رفته بودم دکتر جلسه دوم
گفت دردی که الان داری مثل درد هفته پیشه؟
گفتم یادم نمیاد 😃
و با بابام خندیدن 😃😃
یکی از دلایلی که دوست داشتم نماینده کلاس باشم این بود که بدونم تو اون تایمی که نماینده میره دفتر ناظم چه اتفاقایی میوفته😂
خیلی کارا که اسمشو میذاریم کار فرهنگی و جهادی ، با کسی که تعارف نداریم! برا دلخوشی خودمونه .. فقط برا دلخوشی خودمون ..
باید یه حرفایی رو بدون تعارف زد ، بدون رودرواسی ، خودمونی ولی محکم! با خودمون که تعارف نداریم .
دقیقا بعد ۲۰ روز قراره برم مدرسه و هیچ ایدهای براش ندارم . یکم میترسم ... از ارتباط گرفتن با آدما . این مدت خونه نشینی و عصا و این حرفا باعث شد یه ریزه ترس برم داره ، از مردم ، جامعه ، حرف زدن ، طرد شدن ، اهمیت نداشتن برای کسی ، تنهایی ؛ انگار قراره همه چی از اول شروع بشه .
هدایت شده از جزیرهبدونِ D
ی جوری تو فرصتایی که دارم از عقلم استفاده نمیکنم و میریزمشون دور که الان از خیلی از کارام پشیمونم، مثلا ؛
چرا سبک خودمو شروع نکردم؟
چرا قالب ِ صحبتمو از قبل مشخص نکردن که الان درگیر این چهارچوب های مسخره نشم؟
چرا هویت کاتبو فاش کردم؟
اصن چرا همه اینارو تو ی دفتر نمینویسم؟
منی که ساعت ۱۱ و ۲۷ دقیقه شب، با فکر کردن به نحوه مرگم و چاقوی داعش روی گردنم و دردش و فلان، اشک میریزم.