دقیقا بعد ۲۰ روز قراره برم مدرسه و هیچ ایدهای براش ندارم . یکم میترسم ... از ارتباط گرفتن با آدما . این مدت خونه نشینی و عصا و این حرفا باعث شد یه ریزه ترس برم داره ، از مردم ، جامعه ، حرف زدن ، طرد شدن ، اهمیت نداشتن برای کسی ، تنهایی ؛ انگار قراره همه چی از اول شروع بشه .
هدایت شده از جزیرهبدونِ D
ی جوری تو فرصتایی که دارم از عقلم استفاده نمیکنم و میریزمشون دور که الان از خیلی از کارام پشیمونم، مثلا ؛
چرا سبک خودمو شروع نکردم؟
چرا قالب ِ صحبتمو از قبل مشخص نکردن که الان درگیر این چهارچوب های مسخره نشم؟
چرا هویت کاتبو فاش کردم؟
اصن چرا همه اینارو تو ی دفتر نمینویسم؟
منی که ساعت ۱۱ و ۲۷ دقیقه شب، با فکر کردن به نحوه مرگم و چاقوی داعش روی گردنم و دردش و فلان، اشک میریزم.
اونقدری که وقتی بهش فکر میکنم،
شیرینیِ زمانی که با تلاشِ خودم بهش رسیده باشم زیر زبونمه... این خیال قشنگ هست ولی تا وقتی براش تلاش نکنم خیال میمونه و آسیبش بیشتر از اینه که هدف نداشته باشم.
امروز به اندازه خیلی کافیای حالم خوب نبود و الان با اتفاق سر سفره دیگه نور علی نور.
یه اتفاقایی واقعا غیر قابلِ جلوگیری و بخشی از قانونِ ممانعت ناپذیرِ زندگیه. واقعا نمیشه کاریش کرد. تنها کاری که از دست خودت بر میاد سوختن و سوختن و سوختنه.