منی که ساعت ۱۱ و ۲۷ دقیقه شب، با فکر کردن به نحوه مرگم و چاقوی داعش روی گردنم و دردش و فلان، اشک میریزم.
اونقدری که وقتی بهش فکر میکنم،
شیرینیِ زمانی که با تلاشِ خودم بهش رسیده باشم زیر زبونمه... این خیال قشنگ هست ولی تا وقتی براش تلاش نکنم خیال میمونه و آسیبش بیشتر از اینه که هدف نداشته باشم.
امروز به اندازه خیلی کافیای حالم خوب نبود و الان با اتفاق سر سفره دیگه نور علی نور.
یه اتفاقایی واقعا غیر قابلِ جلوگیری و بخشی از قانونِ ممانعت ناپذیرِ زندگیه. واقعا نمیشه کاریش کرد. تنها کاری که از دست خودت بر میاد سوختن و سوختن و سوختنه.
وقتی نیاز داری به یکی تکیه کنی و آروم بشی،
و دقیقا همون موقع باید یکی دیگه رو آروم کنی.