من معارف، زینب ریاضی و این دختر ملیحِ دوازدهمی تجربی، نشستیم یه گوشه مسجد با نور چراغ قوه گوشی و بخاریِ برقیِ متحرک یه خانومِ مهربون درس میخونیم. و دلچسب ترین زمانیه که تا حالا درس خوندم.
بماند که به خاطر نور چراغ سایهی سر یکیمون رو سقف مسجد میافتاد و آقایون برادران طلبه (استغفرالله) ، و من از تصورش دارم از خجالت آب میشم و همزمان بیصدا ریسه میرم .