جدیدا تقریبا از هیچی عکس نمیگیرم.
خیلی کم مینویسم، خیلی کم میتونم بخونم. خیلی کم حرفهایی رو میزنم که دوست داشته باشم، خیلی کم با آدمهایی حرف میزنم که دوستشون دارم، خیلی کم، خیلی کم، خیلی کم. همه اینا باعث میشن کلی چیز میز تو قلبم و فکرم و سلولهام سرریز بشن و چشمهام مدام دنبال بهونه بگردن برای تخلیه کردنشون.
متاسفم که از الان باید به همسر آیندهم بگم؛ ببخشید که قراره تکیهگاه و مردِ زندگی و عزیزترین آدمِ دختری بشی که خیلی دلنازکه راجع به آدمهای دوستداشتنیش و اشکش دَمِ مَشکشه و حساسه خیلی دوستت داره.
متاسفم که باید بهت بگم من برای همه (خصوصا عزیزهام) آدم قویای هستم که شاید حتی سرسخت و بیاحساس به نظر بیاد، ولی برای تو احتمالا یه برگِ گل باشم که یکم ناملایمات میتونه پژمردهش کنه، طوری که دیگه خوب نشه.
هدایت شده از رهایِش
اینکه میگه تو تلاشی نمیکنی بعد از دو سال جنگیدن مداوم
این خیلی زور داره ، اینکه آدما فقط وقتی میفهمن چقد جنگیدی که نبرد رو برنده بشی زور داره
یأسی که تو قلبمه شعله ور میشه
متنفرم از این که تو هر جمعی، تنها حرف مشترک، بحث درس و مدرسه و رشته و مشتقاته. با هرکی میخوای صحبت کنی تنها بحثی که میتونی باهاش داشته باشی و ادامه بدی همینه.
هدایت شده از White
دیروز توی حرم تنهایی به یه ستون تکیه داده بودم و به ساعت خیره شده بودم و توی فکرام غرق
یهو از سمت چپم شنیدم یه صدای پسر بچه ی عصبانی که داشت میگفت "چیه ترسو؟ بیا جلو"
دیدم دو تا پسر بچه دارن برای هم رجز میخونن و توی ایکی ثانیه افتادن به جون همدیگه، خیلی جالب بود که دعوا نداشتن و با هم اوکی بودن ولی انگار کلا بازیشون کتک کاری بود
پ.ن: متاسفانه بر خلاف بقیه اطرافیان، من زیرزیرکی میخندیدم و داشتم لذت میبردم.
هدایت شده از White
بعد به سمت راستم نگاه کردم، دو تا دختر بچه که نشسته بودن زیر رگه ی آفتابی که از سقف افتاده بود روی زمین و یه اسباب بازی کوچیک که فکر کنم توش یه تیکه شیشه داشت گرفته بودن دستشون و زیر نور تکونش میدادن و آروم حرف میزدن
هدایت شده از White
دوباره به سمت چپم نگاه کردم، مامانای دو تا پسرا داشتن از هم جداشون میکردن و مینِشوندَنِشون یه گوشه
اون دو تام از دور با چشماشون واسه همدیگه رجزخوانی میکردن
هدایت شده از White
اینبار که به سمت راست چرخیدم دو تا دختر بچه روی دو تا فرش ایستاده بودن و یکیشون داشت به اونیکی بازی 'زو' رو یاد میداد. چند دقیقه ای مشغول بازی بودن که یه صحنه ای پشت سر دختر بچه ها و روی صندلی نماز های کنار دیوار توجهم رو جلب کرد: همون دو تا پسر بچه روی صندلی نماز های کنار دیوار نشسته بودن و توی سکوت و با هیجان و کنجکاوی به بازی دختربچه ها خیره شده بودن.
هدایت شده از White
برای چند دقیقه ای رفتم لیوانم رو پر از آب کنم و وقتی برگشتم یکم دراز کشیدم.
وقتی بعد از حدود پنج دقیقه به پهلوی راست چرخیدم ، توی حدودا سه تا فرش اون طرف تر، همون دوتا دختر بچه رو دیدم که پنج شیش تا بچه دیگه رو دورشون جمع کردن و همون دختربچه ی قبلی، داشت بازی رو واسشون توضیح میداد.
این بار پسربچه ها وسط بازی 'زو' بودن.