خدایا تو که منُ میشناسی، حداقل یه کاری میکردی وقتی عصبی میشم نتونم هیچی بخورم نه این که باید چیزی بخورم تا آروم شم.
در عین حال که احساس تموم شدن میکنم، یه احساس انرژی و امید و انگیزه دارم. انگار تو آخرین لحظات نفس کشیدنت برای امیدوار بودن بجنگی.
گاهی اوقات واقعا خسته میشم از این که باید به آدما توضیح بدم، من کامل نیستم، منم آدمم، منم یه احساسات مخصوص خودم دارم، منم خسته میشم، منم یه چیزاییُ بلد نیستم، من یه چیزایی خیلی سختمه، منم خیلی چیزای دیگه. خسته میشم از توضیح دادن اینا به بقیه. و وقتی میگم، فکر میکنن دروغه یا اغراقه یا جهت تواضع ریاکارانهست یا از این دست افکار :)
چهارشنبه (یعنی فردا؟ جداً؟) قراره یه بسته بهم برسه که، از ذوق در گنج خود نمیپوستم.
این که ترجیح میدم کانال خلوت باشه و اینا، ابداً ربطی به این که بخوام فاخر باشم و اینا نداره. فقط ترجیحِ نظم و آرامش به شلوغی و بینظمیه.
و درباره نحوه صحبت کردنم، کلمات قلمبه سلمبه استفاده نمیکنم بچهها! و توجهی ندارم اصلا به این مسئله که بخواد دلیل خاصی داشته باشه. شاید فقط سبک حرف زدنم تغییر کرده باشه. به صورت غیر ارادی. یا یه متنهایی لازمهش ادبیتر بودن باشه. چه میدونم.