eitaa logo
نخل و نارنج ؛
355 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
191 ویدیو
4 فایل
آقای نخل و خانوم نارنج. دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی علیا خانوم: - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_isf1go&btn=خانوم.علیا.
مشاهده در ایتا
دانلود
کاش کتاب‌های دینیُ به زبان ساده‌تر و طوری بنویسن که ما بفهمیم. بیشتر شبیه کتاب ادبیات می‌مونه تا کتابی که مفهومُ واضح بهمون برسونه.
کاش جای این کتاب‌های تألیفیِ پُر از ایراد، چندتا از این همه کتابی که علمای وارسته‌ی ما نوشتن تدریس می‌شد. مثلا طرح کلیُ می‌خوندیم به جای اصول عقاید که اصلا زبون‌شُ نمی‌فهمیم.
نه سوالُ روشن و واضح می‌دن، نه متن کتاب روشن و واضحه. خدایاااااااا.
31.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- روزی که فهمیدم عاشق تو ام، مادرمم بیشتر عاشقت شد :) - کپشن ؛
نخل و نارنج ؛
- #post #vlog روزی که فهمیدم عاشق تو ام، مادرمم بیشتر عاشقت شد :) - کپشن ؛
به خاطر ندارم از کِی؟ دقیقا از کجا؟ (و این برای من معنایی عمیق و دوست‌داشتنی دارد) سال ۹۸، شاید هم ۹۹. جریان زندگی آدمی را مقابلم قرار داد که واسطه‌ی هدیه‌ی ارزشمندی از جانب حضرت رئوف بود. با این که هرگز ندیدم‌ش، یا بهتر بگویم، ندیدم‌شان! ولی از همان حوالی، از همین تهران، قلبم را به امانت به دست‌شان دادم. از همان سال‌های ۹۸ و ۹۹ بود که بانو قلمشاهیِ دوست‌داشتنی را خدا به عنوان هدیه‌ای (که نمی‌دانم برای کدام کار خوبم بود؟ یا شاید هم از آن هدیه‌های بی‌بهانه بود) صاف گذاشت سر راهم. در فضای مجازی و به واسطه‌ی یک گروه آشنا شدیم؛ دوست! سیده فاطمه اهل مشهد بود و من محبوسِ شهرِ دودآلودِ تهران. شاید آن‌روزها، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یکی از بخش‌های موردعلاقه‌ی قلبم را همراه او بفرستم مشهد و همان‌جا بسپارم به امانات حرم. که بعد، هفته‌ای یک بار و حتی بیشتر، از امانات حرم رخصت بگیرد و یک سر به بچه‌ها و استاد بزند و برگردد. باز هم یادم نیست دقیقا کِی؟ ولی یک روز، خانمِ قلمشاهی صحبت به میان کشید از کلاسِ نویسندگی‌شان در مشهد. که موسسه‌ی جریان، به خاطر ویروس منحوس کرونا (که برای ما حسابی سبب خیر شد) هنرجوی غیر حضوری می‌پذیرد. دقیقا همین‌جا بود، همین سکانس که جریان زندگی، مرا به جریانِ جوانه‌ها پیوند زد. تا از بابا اجازه بگیرم و به استادِ نویسندگی پیام بدهم برای ثبت‌نام، چنان اضطرابی در جانم بود که با خودم فکر می‌کردم، اگر نشد، حتما سکته می‌کنم. برای منِ شیفته‌ی نوشتنِ دست به قلم از کودکی، فرصتی بود که نمی‌دانستم اگر از کف بدهم، باز درِ خانه‌ی بختم را خواهد زد؟ اجازه گرفتم! بالاخره اجازه گرفتم و برای اولین بار، به خانم انصاری‌زاده پیام دادم؛ به آدمِ عزیزِ تاثیرگذار زندگی‌ام که هنوز، او را ندیده‌ام. برای اولین پیام دادم و خودم را معرفی کردم. دوستِ سیده فاطمه قلمشاهی هستم، خوش‌بختم! در همان برخورد اول بود که من واقعا خانم انصاری‌زاده را دوست داشتم. با آن پروفایلِ پُر از نور و پروانه (که هنوز هم تغییری نکرده) من تصور فرشته‌ای با بال‌های زردِ مایل به سفید از ایشان داشتم. از همان موقع، منِ نویسنده‌ی بالقوه، از پشتِ یک حصارِ چند اینچی که فاصله‌های چندین ساعته را به چند ثانیه بدل کرده بود، یاد گرفتنِ درست نوشتن را شروع کردم! کاری که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم تا به این اندازه عجیب و دوست‌داشتنی باشد. من یاد گرفتنِ نوشتن را آغاز کردم و تازه فهمیدم، هیچ‌چیز از نوشتن نمی‌دانم. من فقط می‌نویسم بی‌آن‌که بدانم چه می‌نویسم و چگونه می‌نویسم؟ از همان‌سال‌ها، تا امروز، با تمام فراز و نشیب‌ها و پستی و بلندی‌ها، تمام لحظاتِ شیرین و تلخِ از دور، از کیلومتر‌ها دورتر (که این فاصله برای قلب‌ها معنا ندارد)، من شاگردِ کوچکِ استادِ بزرگم هستم. و امروز، روز ولادتِ حضرت رئوف که جریانِ جوانه‌ها را هدیه کرد به زندگیِ کوچکِ من، بسته‌ی پُست سفید رنگ، با یادگاری‌های بوسیدنی‌اش، از طرفِ استاد و امام رضا و جریان، به دستم رسید و در قلبم نشست و در خاطرِ روحَم حک شد. ممنونم، آقای امام رضا، استاد، جریانِ جوانه‌ها... - شاگرد کوچکِ شما، سیده‌فاطمه، علیا. - دهمِ خرداد ۱۴۰۲ شمسی -
حقیقت‌ش منزجر کننده‌ست که هر کسی از جاش بلند می‌شه، یه نویسنده می‌چسبونه تنگ اسمش. و برای بقیه حرفه‌ها هم صدق می‌کنه.
بزنید شبکه امید، یه حاج آقا می‌بینید شبیه حضرت پدرِ ما صورتاً و سیرتاً =)
متنفرم از این که هندزفری یادم رفته بیارم و باید سر و صدای مردم مترو رو تحمل کنم و حرفاشونُ بشنوم.
امروز عجیب روزی بود پسر. عجب رزق‌هایی :)))))))))
بچه‌ها اگر جواب سوالات امتحان اصول اومد یه ندا بدید تو ناشناس بهم.
امین قدیمenc_16227209398628669895043.mp3
زمان: حجم: 1.6M
از اون رزق‌ها که یهویی پیداش می‌کنی :) - نامردن، آدما همه دردن و باعث دردن... نامردن، همه جز تو حسین منُ ول کردن...