از حرف زدن پشیمون میشم ،
حتی از خندیدن ،
از نگاه کردن به آدمها،
از دیدنشون ، از فکر کردن بهشون ؛
از هر چیزی که منُ به آدمها متصل کنه
پشیمون میشم چون احساس میکنم
اشتباهه...
آسیب میزنه ، به خودم یا بقیه .
من تو احساسِ واقعی نبودنِ زندگی
گاهی غرق میشم و هیچکس
نجاتم نمیده.
من گاهی، یا مدام، تو سیاهی مطلق افکارم غوطهور میشم، و بعد غرق. و حتی خودمم نمیدونم دقیقا کجام و چطوری باید خودمُ بکشم بیرون از این اوضاع.
دلم میخواد استادم اینجا رو داشته باشه و حرفامُ بخونه (بله دقیقا همینقدر باهاش احساس راحتی دارم) ولی اونوقت کلا ازم ناامید میشه.
الان شدیداً پشیمونم که علاوه بر نخل و نارنج، اینجا رو ساختم و حالا از هیچکدوم نمیتونم دل بکنم.
بچهها ببینید،
ما الان نسلِ جوونِ این جامعه محسوب میشم. همون نسلی که درسته آدم حسابش نمیکنن ولی دغدغه داره؛
دغدغهی کار کردن برای عقیدهش، برای هدفش، برای باورش.
من الان تا جوونم کلی میتونم ایدهپردازی و خلاقیت داشته باشم. تا جوونم حوصله کار کردن دارم، وقتشُ دارم، انرژیشُ دارم. تا جوونم میتونم با جامعه هدفم ارتباط بگیرم. الان بهترین وقته برای کار کردن.