eitaa logo
نخل و نارنج ؛
358 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
190 ویدیو
4 فایل
آقای نخل و خانوم نارنج. دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی علیا خانوم: - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_isf1go&btn=خانوم.علیا.
مشاهده در ایتا
دانلود
متاسفانه من تبحر خاصی دارم تو ساختن سناریوهای تراژدی وحشتناک درباره عزیزانم.
زبان مورد علاقه‌م برای ارتباط برقرار کردن:
من وقتی وارد اتاق میشم: میو من وقتی یه بچه میبینم: میو من وقتی می‌خوام آبجیمُ بیدار کنم: میو من وقتی می‌خوام با یه بچه بازی کنم: میو
بابا آواتارش سید محمد حسین مرتضویه خودِ واقعی‌ش ساسان قلدر. چرا آخه؟ چه وضعشه دوست محترم؟
۳ تا امتحان بیشتر نمونده، دیگه باید تصمیم گرفت. دیگه یه قدم بیشتر فاصله ندارم با کنکوری بودن. فقط یه قدم مونده تا وارد یه مرحله سخت بشم و بعدش، اگر نتیجه خوب باشه، باز وارد یه دوره جدید از زندگیم میشم. دیگه نوجوون نیستم. دیگه فرصت خطا کردن ندارم. دیگه وقت خیلی کم‌تره. دیگه نمی‌تونم بچه باشم. دیگه باید جدی جدی بزرگ بشم. آماده هستم برا بزرگ شدن؟ نه هنوز. قطعا نه! ولی می‌خوام تا اون موقع به خودم فرصت بدم. تا سومین روز آبان که آخرین روز نوجوونیمه. حتی خود اون روز هم می‌خوام به خودم فرصت بدم. فرصت نوجوون بودن. به قول استاد، داریم به اولین سنِ کمال نزدیک می‌شیم پسر. چی تو چنته داریم؟ روز تولد ۱۸ سالگی‌مون، قراره چه محصولی از زحمات چهار پنج سال اخیرمون برداشت کنیم؟ اصلا کاری کردیم برای خودمون؟ دیر شده، ولی هنوز وقت هست. هنوز می‌شه یه کارایی کرد... کتاب‌های دهم و یازدهم که باید تابستون بخونم جمع کردم و گذاشتم یه جای مخصوص. خیلی سخت به نظر نمیاد. نه؟ فقط باید بخونی. بخونی و بخونی و بخونی. من یه رؤیاهایی دارم که بهشون متعهد شدم. من هدف دارم. درسته که کنکور خیلی سخت و پیچیده به نظر میاد، ولی من نمی‌تونم فکرِ نرسیدن بهشُ بکنم. پس از حالا باید تلاشمُ خیلی بیشتر کنم. | ۲۷ خرداد ۱۴۰۲ - شنبه
مودم مودِ کنسل کردن زندگیه.
بمونه یادگار از امروز .
هر روز فکر می‌کنم که باید برای اون هدف لعنتی تلاش کنم. هدفی که خودم نه، بلکه یه نظام آموزشی به درد نخور توی زندگی‌م برام تعیین کرده. ولی بعد مدام به این فکر می‌کنم که آیا واقعا ارزششُ داره؟ این اون چیزیه که می‌خوام؟ واقعا ارزش اینُ داره که بخوام یه روند دیگه از تلاش و در واقع جنگیدنُ در پیش بگیرم؟ ارزش اینُ داره که همه چیُ رها کنم؟ همه چیزایی که بهشون تعلق دارمُ... من باید انتخاب کنم و این‌بار هیچ راه برگشتی وجود نداره. هیچ راهی برای از اول شروع کردن. هیچ راهی برای برگشتن وجود نداره. من فقط هر روز به خودم میگم چرا از اول انتخابت این نبود که حالا اینقد وابسته نباشی؟ ولی مگه نه این که او می‌کشد قلاب را؟ اینجا بودنم، حالا، تو این نقطه از زندگی بودن چه دلیلی غیر از این داره که اون خواست؟ مگه جای کمیه؟ مگه اسمِ کمیه؟ رها کردنش... اصلا کار درستیه؟ ارزششُ داره؟ من نمی‌دونم چیکار کنم. من تو انبوهی از سوالاتی که جوابی براشون ندارم دست و پا می‌زنم. | ۲۸ خرداد | ۴:۵۶ صبح
سید مهدی حسینیای که دلخوشی روزگار منی.mp3
زمان: حجم: 14.8M
یکی: چطوری اصوات می‌تونن حامل خاطرات باشن؟ من: نشون دادن این مداحی بهش و غرق شدن تو گذشته.
بعد مدت‌ها نقاشی کشیدن>>>>
شبیه یه جعبه پر از خرت و پرت‌های بی‌ربطه که گوشه انباری داره خاک ميخوره.
من دلم پُره، الان دلم از همه چی پُره. الان یه آغوش امن می‌خوام. یه حسی که بدونم یکی حمایت‌م می‌کنه. یکی مراقب من هست. یکی هر تصمیمی بگیرم پام وای میسته. من گاهی اوقات واقعا حسِ اضطراب و اضطرار عجیبی می‌کنم که هیچ‌کس درمان‌ش نیست. و من فقط امشب می‌تونم به هیئت پناه ببرم...