نخل و نارنج ؛
میخوام به صورت رندوم برا ۱۰ نفر یه پاراگراف یا صفحه از یه کتاب رندوم بفرستم.
حس خوبی بود. حالم خوب شد :>
امروز، از همان لحظهای که چشمانم باز شد، دلتنگی گریبانم را گرفت. خیلی میخواستم درباره این جمله بنویسم. ولی نشد.
یحتمل میدانم که تا عصر و بعد در مراسم اختتامیه کاروان اربعین به اوج خواهد رسید و جان به لبم خواهد رساند.
چارهای نیست.
#دفترچه | ۳۰ شهریور ۱۴۰۲
دفعه بعدی هرطور شده برا عینکم فریم دهه پنجاهی میگیرم. (اگر عینکی بمونم و ایشالا یکی دو سال دیگه.)
یه سری دیالوگها و جملات کلیدی داشت که خیلی خوشم اومد و جای فکر داشت خیلی که مبادا مبتلا بشیم.
زهرای عزیزِ شیخ علیا؛
دوست دارم فارغ از هر صفتی، از جمله هوپ و دختر قوی و متانویا و غیره، زهرا صدات کنم. زهرا با همهی ورژنها و جنبههای درونیش که برای من عزیزه.
حقیقتش باور کردن اینقد بزرگ شدنت، و بزرگ شدنِ همهمون، سخته و عجیب. با این که همهمون یا حداقل اغلبمون فقط از پشت این اکانتهای مجازی و صفحهی چند اینچی ریسمان دوستی رو به قلبهامون گره زدیم، ولی دقیقا مثل مرور خاطرات یه دوستی چند ساله میمونه.
(حتما برای بچههام از زمانهایی که تو ایتا و با بچههای کانالهای روزمرگی نسل دوم - سوم گذروندم میگم.)
در هر صورت به خاطر این حرفها مخاطبم نیستی! مخاطبِ حرفامی به خاطر تک تک لحظههایی که به خاطر بودنت یه نور کوچیک ولی قوی تو قلبم روشن بود. جداً دور از کلیشه و این حرفا میگم. در همه حال دوست داشتنی هستی برا شیخ، عزیز دلم. چه وقتایی که هوپ موهاشو گوجهای میبنده و تو متانویا مهمونی میگیریم، چه وقتایی که کیدو زیر بارون تو سکوت نشسته و به خاطرهها و تنهایی فکر میکنه.
تولدت مبارک زهرای ما.✨
- برای زهرا / هوپ / اتاق زیرشیروونیِ متانویا
- از طرف علیا / شیخ / خونه تیمیِ نخل و نارنج
در تاریخ شفاهیِ زندگیِ من بنویسید از لذتهای حلالش دیدن حاج آقاها در سطح شهر و اماکن مذهبی از جمله حرم ائمه معصومین علیه السلام بود.