دفعه بعدی هرطور شده برا عینکم فریم دهه پنجاهی میگیرم. (اگر عینکی بمونم و ایشالا یکی دو سال دیگه.)
یه سری دیالوگها و جملات کلیدی داشت که خیلی خوشم اومد و جای فکر داشت خیلی که مبادا مبتلا بشیم.
زهرای عزیزِ شیخ علیا؛
دوست دارم فارغ از هر صفتی، از جمله هوپ و دختر قوی و متانویا و غیره، زهرا صدات کنم. زهرا با همهی ورژنها و جنبههای درونیش که برای من عزیزه.
حقیقتش باور کردن اینقد بزرگ شدنت، و بزرگ شدنِ همهمون، سخته و عجیب. با این که همهمون یا حداقل اغلبمون فقط از پشت این اکانتهای مجازی و صفحهی چند اینچی ریسمان دوستی رو به قلبهامون گره زدیم، ولی دقیقا مثل مرور خاطرات یه دوستی چند ساله میمونه.
(حتما برای بچههام از زمانهایی که تو ایتا و با بچههای کانالهای روزمرگی نسل دوم - سوم گذروندم میگم.)
در هر صورت به خاطر این حرفها مخاطبم نیستی! مخاطبِ حرفامی به خاطر تک تک لحظههایی که به خاطر بودنت یه نور کوچیک ولی قوی تو قلبم روشن بود. جداً دور از کلیشه و این حرفا میگم. در همه حال دوست داشتنی هستی برا شیخ، عزیز دلم. چه وقتایی که هوپ موهاشو گوجهای میبنده و تو متانویا مهمونی میگیریم، چه وقتایی که کیدو زیر بارون تو سکوت نشسته و به خاطرهها و تنهایی فکر میکنه.
تولدت مبارک زهرای ما.✨
- برای زهرا / هوپ / اتاق زیرشیروونیِ متانویا
- از طرف علیا / شیخ / خونه تیمیِ نخل و نارنج
در تاریخ شفاهیِ زندگیِ من بنویسید از لذتهای حلالش دیدن حاج آقاها در سطح شهر و اماکن مذهبی از جمله حرم ائمه معصومین علیه السلام بود.
یکی از معضلات طلبهی سیدِ خوش تیپ اینه که عمامه سیاه با هر رنگ عبایی سِت نمیشه. ولی خب شیوخ گرامی این مشکل رو ندارن چون عمامه سفید به همه رنگ عبا میاد.
اسکار شیرینترین دیالوگ تو حرم هم تعلق میگیره به جملهی "همون جای همیشگی بشینیم."