اسکار شیرینترین دیالوگ تو حرم هم تعلق میگیره به جملهی "همون جای همیشگی بشینیم."
خونهای که اومدیم مهمونی کاغذ دیواریهاشون گلهای سبز داره، مبلاشون سبز زیتونی و خردلیه، فرششون طرحش از اون طرحهای قدمیه، گلدون دارن تو خونهشون با کلی کتابِ تفسیر و این کتابای جلد سخت (تعجبی نداره که اسمشونو نمیدونم چون با یه سبک کتابِ دیگه بزرگ شدم من) و من کلا اکلیلی هستَم ^.^💘
ما کلا مسافرتها و جایی رفتنامون خیلی ضرب العجلی و قیام میکنم طوریه. ۴ صبح راه میوفتیم میریم قم مثلا، یک ساعت جمکران زیارت، یک ساعت اینطورا حرم، بعد اگه خریدی باشه انجام بدیم که معمولا نیست، بعد برمیگردیم خونه ناهار خونهایم یعنی. این مدلیایم کلا. تا عصر بمونیم؟ عمراً! امروز هم استثناً جایی مهمونی بودیم خونه دوست بابام که الان تو راه برگشتیم.
میخواستم بنویسم از آخرین روزِ آخرین تابستونِ نوجوونی. ولی خب مجال نیست و موکول میشه به اولین روزِ اولین پاییزِ جوونی.
کی تعیین میکنه تا کِی نوجوونی و تا کِی جوون؟ معلومه! میخوام خودم مشخص کنمش این بار.