امروز تو مدرسه مولودی و جشن داشتیم برای ولادت پیامبر ص. قبل از مولودی خون، ما باید تواشیح میخوندیم. بماند که باز حرص خوردم سر این که چرا صدا کمه، ولی تو حد فاصل تواشیح ما و رسیدن خانم غلامی، جلوی جلو نشستیم با بچهها. اسپیکر و میکروفن رو تحت کنترل گرفتیم و مدرسه رو گرفتیم دستمون. آهنگهای ماهر زین درباره پیامبر ص رو گذاشتیم و مست نجف و مولودی. معصومه هم مثل اغلب اوقات مجلس گرم کن بود. دست میزدیم و میخوندیم و میخندیدیم و من فقط به این فکر میکردم که امسال واقعا آخرین ساله! آخرین سالی که با این بچهها اینجا این اتفاقها میوفته. مهم نیست که طلبهها طوری نگاهمون کنن انگار دیوونه شدیم. مهم اینه که من واقعا دلتنگ میشم و یک لحظه از این لحظات رو به دنیا نمیدم.
حضرت رسول واقعا به معنای حقیقی کلمه برام سفید و لطیف و رقیقه. مثل بارونِ بهار، مثل ابرها، مثل باد، مثل آسمون، مثل کسی که قلبمو بغل میکنه.
کِی تا حالا من این همه ساعت تا این وقت شب تولد بودم اونم تو یه خونه با دوستام تنها و بدون بزرگتر که آبجیم هست؟ چه وضعشه؟
از اسنپ پیاده شدنی راننده گفت اینجا پیاده میشی دخترم؟ گفتم بله. گفت خسته نباشی دخترم :)