توضیح دادن فلسفه برا بابام میتونه تایم استراحتمو به زیباترین شکل ممکن پُر کنه.
پرخاشگر شدهام، مضطرب، آشفته، زودرنج، غمگین، سردرگم، بیش از پیش کمال گرا و تُهی. این شرح حال مختصری از این روزهای من است. هر چیزی که بخواهم به آن اضافه کنم، کلمهای تکراری خواهد بود که یک بار قید شده. فکر میکنم این احوالات به فشار کنکور و خواست دیگران از من مربوط است یا باید به بحران هویت و سردرگمی راجع به آینده و ابهام در مورد خود نسبتش بدهم. به نتیجهای هم نمیرسم. شاید هردو دخیلند در این شدت از پریشانی. نسبت به خیلی از پیشآمدها از جمله اعتراض به مشکلِ فُلان دبیر در مدرسه و گلایه از بَهمان امتحان ناجوانمردانه خنثی شدهام. در عینِ حال که گیج و مَنگِ روبرویی با هجده سالگیام و فرصت بیشتری برای گذران آخرین صباح نوجوانی نیازمندم، ترجیح میدهم که این یک سال آخر دبیرستان که برچسب منحوس کنکوری بودن به پیشانیام چسبیده زودتر تمام شود. زندگیام در سلسلهای از فشارهای روانی و روحی و جسمی پیدرپی سپری میشود و هیچ راه حلی برایشان ندارم. حتی حالا هم نمیدانم دقیقا برای چه دارم مینویسم. چطور مینویسم و از چه مینویسم و اصلا که چه؟ اهمیتی ندارد. هیچ چیز اهمیتی ندارد. وقتی خولست دیگران برای تو - درست یا غلط - به خواست خودت ارجحیت پیدا کند، دیگر هیچ چیز راجع به خودت اهمیتی ندارد. هیچ چیز...
دست فرمانِ اشتباهی انتخاب کردم برای نوشتن. اهمیتی ندارد. کات میکنیم و یک سه نقطه میگذاریم تهِ خطِ نصفه نیمهی افکار مبهمِ بینتیجه.
#دفترچه | ابهاماتِ بینتیجه | علیا - ۱۰:۵۳ شب | ۱۶ مهر
تقريبا همهی آدمهای اطرافم، از شخصیت و ماهیت من یک موجود ملیح و روشن و گوگولی و بامزه ادراک میکنن، در صورتی که حقیقت نداره. این انسانِ ساخته شده در ذهنیتِ اونها نه حقیقت داره و نه واقعیت. وقتی به اصطلاح ازم تعریف میکنن، واقعا من تعریفِ خودم حسابش نمیکنم بلکه گویا از یک آدمِ غریبه برای من حرف میزنن. خیلی غریبه... این باعثِ به وجود اومدن احساسات مبهم و ناخوشآیندی میشه و در نهایت نارضايتی، گاهی. حقیقت پُشت یه پردهی نامعلوم و مرموز پنهان شده که خودم هم نمیدونم این پَرده دقیقا چیه و داره چیکار میکنه با من؟! واقعا این تعریف و دیدگاهی که که آدمها از من دارن، از کجا اومده؟
من، خودِ من، آدمِ مهربونی نیستم که دغدغهی کمک به دیگران و محبت کردن بهشون رو داشته باشه یا عموماً تو پلنهای زندگیم نیست این مسئله. یه وجودِ تاریکم که چراغِ انتهای راهروش شکسته و عملاً هیچ دیدگاه و نگرش و انگیزه و شخصیتِ روشن و امیدوارکنندهای در من وجود نداره. تو خیلی از موقعیتها که قرار بگیرم، در حقیقت هیچگونه شباهتی به آدمهای گوگولی و مهربون ندارم! واقعا این برداشت و ادراکِ غیرواقعی و غیرحقیقی از کجا میاد؟ اونم اینقدر وسیع؟ همونطور که در اوجِ ناآرامی و پریشانی، بچههای کوچیک ازم انرژی مثبت میگیرن و تو بغلم آروم میشن (از درک این واقعا عاجزم)
باور کنید اگر یه نفر حقیقت رو ببینه و بهم بگه فاطمه سادات، تو اصلا آدمِ مهربونی نیستی و فاکتورهای خوب بودن در تو خیلی کَمن، فاطمه سادات، وجود تاریکی داری، خیلی خوشحالتر میشم تا این که مُدام همه بگن وای تو کیوتی وای گوگولی وای مهربون وای از این مزخرفات. (متنفرم از شنیدن این حرفا) بابا این من نيستم حقیقت و واقعیت ابداً اینطور نیست. این توصیفاتِ مزخرف از کجا میاد؟
در کل، شاید به قول ریحانه به خاطر اینه که من خودِ واقعیم نیستم ولی بازم اینی که بقیه میگن هم نیستم! کاش یکی که منِ واقعی رو دیده و میبینه پیدا کنم و رهاش نکنم.
جنابِ محبوب، درستش این بود الان چفیه فلسطینیهامونُ بسته میبودیم و با پرچم حزب الله تو جمعیت فریاد میزدیم و شعار میدادیم تا اذنِ حمله به تل آویو از سید حسن بگیریم.
وقتی آسمون رنگِ الانه و چراغها تا مسافتها مثل ستاره روی زمین برق میزنن، دلم میخواد شهرُ بغل کنم.
"دخترک باقی مانده از دهه ۵۰ که در آن عصر نزیسته ولی قلبش را به یادگار از آن روزها دارد، دوستت دارم. دختر کوچولوی گذشته را، خودم را اندکی کمتر و تو را بسیار بیشتر از هردوی ما، خیلی بیشتر از گذشته و حال."
- نامههایی به خودم.
از لحاظ روحی نیاز دارم پرچمهای محور مقاومت با یه عکس بزرگ از رهبران جبهه مقاومت رو دیوار اتاقم باشه.