یه زمانی، یه انسان بودم با مقداری دلتنگی.
خیلی هم دور نیست اون زمانی.
ولی دوباره، یه عالمه دلتنگی هستم،
با مقداری انسان. مثل گذشتههای نزدیک.
هدایت شده از نخل و نارنج ؛
آدمیزادُ نمیدونم ولی من پوست و گوشت و خونم با دلتنگی عجینه، انگار که اسمم از ازل دلتنگی بوده باشه، انگار دست تو دست دلتنگی منُ فرستاده باشن به دنیا، انگار نون و آبم دلتنگی بوده و هست. در عین حال که دارم تموم میشم از دلتنگی، دوستش دارم، احساس عمیق و دوستداشتنیایه. مثل معشوقی که با خنجر قلبتُ شرحه شرحه میکنه ولی باز هم دوستش داری و به آغوش میکشیش.
هدایت شده از نخل و نارنج ؛
دلتنگی، دلتنگی، دلتنگی.
به قول خانمِ ناحله خانم، چیه این موجودِ بیصاحب که ۱۲ شب و ۷ صبح و ۴ عصر حالیش نیست؟
دلتنگی دلتنگی دلتنگی.
آره من، من دلم برات تنگ شده.
هدایت شده از نخل و نارنج ؛
میروم گریه کنم باز دمی را در خود
میروم غرق کنم کوه غمی را در خود
ببینید، ما یه همسایه داریم که خیلی خانواده مذهبی و محجبهای نیستن. معمولی محسوب میشن نسبت به من و خانوادهم. ولی ولی ولی؛ نکته کجاست؟ اونجایی که آقای همسایه به قدری مؤدب و محجوب و با حیا و سر به زیره که تا حالا یک بار نشده تو چشمِ خانمهای همسایه نگاه کنه، یک بار نشده وقتی ما داریم رد میشیم یا کاری و صحبتی هست سرش رو بالا بگیره، یک بار نشده جواب سلام نده یا با لحنِ بدی سلام بده و کمتر از ادبِ مطلق صحبت کنه با همسایهها. درد و بلاش بخوره تو سرِ همهی اون مذهبی(نما)ها و انقلابی(نما)هایی که ادعاشون از خودسازی و شهادت و محرم و نامحرم و فلان و بهمان گوشِ فلک رو کَر کرده ولی آدم از دستشون آسایشِ روانی و امنیتِ جانی نداره. آره.
یه جون به جونام اضافه میکنه قشنگ.
هم درس خوندن قشنگ میشه،
هم خیالم راحته کتابم مدت زمانِ بیشتری
عمر خواهد کرد.