امروز از اون روزهایی بود که، درسته از صبح باتریم خالی شد، ولی قشنگ بود. خیلی قشنگ و شگفتانگیز بود.
صبح آسمون به حدی زیبا بود که خیلی بیشتر از ظرفیتِ وجود من بود و برای چند لحظه از زیباییش نفسم بند اومد.
وقتی استاد به ماهپیشونی اون حرفُ زد و اون تا ظهر وقتی بهش فکر میکرد ذوق میکرد من احساس میکردم قلبم رنگینکمونی و پُر از اکلیل شده.
(از زنگ جامعه شناسی میگذریم حالا)
و زنگ آخر، کلا من اصلا قلبم وقتی با استاد کلاس داریم اینطوریه (💖). بعدم که از کلاس زبان برای بچهها حرف زدن و من خوشحال بودم نمیدونم چرا!
و امّا بخش اصلی ماجرا از این به بعده. چرا؟ میگم بهتون.
تو همون خیابونِ مدرسه تا چهارراه و دانشگاه، چند تا ماشینِ خیلی جذاب رنگی دیدم. کمری سبز (در جریانید قلبم موقع دیدنش چطوری شده دیگه✨) ، یه ماشین قدیمیِ قهوهای (میستایم این رنگ رو) ، ماشین سورمهای، ماشینِ بنفش با شیشههای هلوگرامی، ماشینهایی که رنگهاشون پاییزی بود! و یه بنز جیگر. یه جیپ سبز و یه ماشینِ زرد انبهای هم دیدیم. و اینطوری بودم که، چه خبره امروز تو خیابون؟ مسابقهای، شویی چیزیه؟
بعد، اون بلوارِ جلوی دانشگاه و درختهای پاییزیش، تا ابد منظرهای که امروز ازشون دیدم تو ذهنم میمونه.
بعدم که لوازم تحریری و وای وای وای که من میرم تو لوازم تحریری یه جون به جونهام اضافه میشه میام بیرون. چندتا خودکار و یه دفترچه خریدم و الان شارژِ شارژم. خصوصا که خودکارهام دارن تموم میشن و استرس گرفتم و دچار بحران شدم.
بعدم از یه مسیر جدید احتمالی برگشتم خونه و آره خیلی راحتتر از اون سربالایی مسخره بود.
و در نهایت؟ با نمِ بارون و حالا؟ بارونِ دوست داشتنیای که خیلی وقت بود منتظرش بودم، این روزِ زیبا به پایان رسید.
با یه یا ابالفضل میریم سراغِ بدبختیهای آماده شدن برای مسافرتی که هنوز باور نکردمش :)
#روزنگار | #دفترچه | #علیا | ۲۹ آبانِ ۱۴۰۲
پ.ن: جدی جدی آخرین روزهای آبانه؟
چرا؟ چون امسال مشهد رفتن غیرممکنترین اتفاقِ زندگیم مینمود. به خاطر تجربهی دردناک کربلا... و الان استرس دارم که اگر نشه باز چی؟ اگه باز برم تا دمِ اتوبوس و برگردم؟ نشه؟ نخوان منُ؟ اونوقت دیگه باید به کی پناه ببرم؟ کجا ببرم؟
آخرِ شب، قراره بیام اینجا و بنویسم، یه روز عجیب غریب... پیشزمینهش رو داشته باشید و بدونید که تا الانش هم خیلی عجیب غریب بوده.
دیشب خیلی زودتر و سادهتر از چیزی که باید، گذشت. بچهها نبودن که با خوراکی خوردن و بازی کردن و حرف زدن وقت بگذرونیم. ولی مطهره و صادق اومدن کوپه ما، و امسال کاملا متفاوت از دو سالِ قبل، با اونها بهمون خوش گذشت. به لطف خدا امسال قطار خیلی بهتره و کوپهمون به خاطر چهار تخته بودن خیلی قابل تحملتر بود و همچنین، امکاناتش! تلویزیون داشتیم و بله، سه چهارتا فیلم نصفه نیمه صرف شد. از رسوایی و اخراجیها تا آینه بغل. که البته صادق وسطِ فیلم آخر خوابش برد و بعد رفتن کوپه خودشون و طبیعتاً بعد از ساعتِ دوازده ما هم خیلی خسته بودیم و خوابیدیم. خوابیدیم؟ نه متاسفم. فقط ریحانه و فاطمه خوابیدن. من و غزل؟ مثل ارواح سرگردان، حوالی ساعاتِ گذشته از نیمهشب، تو راهرو رو به پنجره ایستادیم، آسمونِ تاریکِ پُر ستاره و خودمون رو توی انعکاس شیشه دیدیم و در سکوت به مداحیهایی گوش کردیم که قلب خستهمون رو لمس کردن. بغضِ نشسته تو گلومون که یادگار تهرانِ دودآلود بود، با اشکهامون نوازش کردن و با زمزمه و نجوا، یاد کردیم از همهی بچههایی که باید کنارمون میبودن و نبودن... حوالی ساعتِ دو نصفه شب. قلبِ سنگینم بالاخره با سر گذاشتن روی یه شونه امن و اشک ریختن سَبُک شد و باور کردم کجام.
من کجام؟ من تو خلقتم کجام؟ متعلق به چه کسی و چه چیزی هستم؟ و حتی متعلق به چه احساساتی؟ من اینجا چیکار میکنم و اصلا چطور به اینجا رسیدم؟ من چطور در روند زندگیم به اینجایی رسیدم که هستم؟
ما از آخرینها حرف زدیم. توی اتوبوس از آخرین سفر به عنوان دانش آموز و با مدرسه، توی قطار از آخرین باری که اینطوری و با هم میتونستیم و میتونیم باهم بریم مشهد و کی میدونه سالِ دیگه چه اتفاقی میوفته؟ کی مُرده و کی زندهست؟ کی کجای دنیاست؟ و دفعهی بعد چطور قراره زیرِ ستونِ سیزده صحن پیامبر اعظم دور هم جمع بشیم؟ همهچیز عجیب و پُر از دلتنگی به نظر میرسه. پُر از احساسِ گذر زمان و ناتوانی و عجزِ من در برابرش. پُر از تمنا برای این که بفهمم چطور باید این آخرینها تا ابد ثبت بشن، چطور باید زمان رو نگه داشت؟
#دفترچه | #روزنگار | #علیا
- سیُمین روز آبان ماهِ هزار و چهارصد و دو
پ.ن: جدی جدی آبان تموم شد.