eitaa logo
نخل و نارنج ؛
357 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
190 ویدیو
4 فایل
آقای نخل و خانوم نارنج. دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی علیا خانوم: - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_isf1go&btn=خانوم.علیا.
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز از اون روزهایی بود که، درسته از صبح باتری‌م خالی شد، ولی قشنگ بود. خیلی قشنگ و شگفت‌انگیز بود. صبح آسمون به حدی زیبا بود که خیلی بیشتر از ظرفیتِ وجود من بود و برای چند لحظه از زیبایی‌ش نفسم بند اومد. وقتی استاد به ماه‌پیشونی اون حرفُ زد و اون تا ظهر وقتی بهش فکر می‌کرد ذوق می‌کرد من احساس می‌کردم قلبم رنگین‌کمونی و پُر از اکلیل شده. (از زنگ جامعه شناسی می‌گذریم حالا) و زنگ آخر، کلا من اصلا قلبم وقتی با استاد کلاس داریم این‌طوریه (💖). بعدم که از کلاس زبان برای بچه‌ها حرف زدن و من خوشحال بودم نمی‌دونم چرا! و امّا بخش اصلی ماجرا از این به بعده. چرا؟ میگم بهتون. تو همون خیابونِ مدرسه تا چهارراه و دانشگاه، چند تا ماشینِ خیلی جذاب رنگی دیدم. کمری سبز (در جریانید قلبم موقع دیدنش چطوری شده دیگه✨) ، یه ماشین قدیمیِ قهوه‌ای (می‌ستایم این رنگ رو) ، ماشین سورمه‌ای، ماشینِ بنفش با شیشه‌های هلوگرامی، ماشین‌هایی که رنگ‌هاشون پاییزی بود! و یه بنز جیگر. یه جیپ سبز و یه ماشینِ زرد انبه‌ای هم دیدیم. و این‌طوری بودم که، چه خبره امروز تو خیابون؟ مسابقه‌ای، شویی چیزیه؟ بعد، اون بلوارِ جلوی دانشگاه و درخت‌های پاییزی‌ش، تا ابد منظره‌ای که امروز ازشون دیدم تو ذهنم می‌مونه. بعدم که لوازم تحریری و وای وای وای که من میرم تو لوازم تحریری یه جون به جون‌هام اضافه می‌شه میام بیرون. چندتا خودکار و یه دفترچه خریدم و الان شارژِ شارژم. خصوصا که خودکارهام دارن تموم می‌شن و استرس گرفتم و دچار بحران شدم. بعدم از یه مسیر جدید احتمالی برگشتم خونه و آره خیلی راحت‌تر از اون سربالایی مسخره بود. و در نهایت؟ با نمِ بارون و حالا؟ بارونِ دوست داشتنی‌ای که خیلی وقت بود منتظرش بودم، این روزِ زیبا به پایان رسید. با یه یا ابالفضل می‌ریم سراغِ بدبختی‌های آماده شدن برای مسافرتی که هنوز باور نکردمش :) | | | ۲۹ آبانِ ۱۴۰۲ پ.ن: جدی جدی آخرین روزهای آبانه؟
اوکی، من استرس دارم.
چرا؟ چون امسال مشهد رفتن غیرممکن‌ترین اتفاقِ زندگی‌م می‌نمود. به خاطر تجربه‌ی دردناک کربلا... و الان استرس دارم که اگر نشه باز چی؟ اگه باز برم تا دمِ اتوبوس و برگردم؟ نشه؟ نخوان منُ؟ اون‌وقت دیگه باید به کی پناه ببرم؟ کجا ببرم؟
مهم نیست. در هر صورت امام حسین، بزرگ‌تر از دردهای منه :)
"روضه برای مُردنِ ما نیست، برای پاکسازیِ روح‌مونه..."
گریه کن. اشکال نداره اصلا. نه؟
غمگین‌ترین آدمِ دنیا که خوش‌حال‌ترینه.
آخرِ شب، قراره بیام اینجا و بنویسم، یه روز عجیب غریب... پیش‌زمینه‌ش رو داشته باشید و بدونید که تا الانش هم خیلی عجیب غریب بوده.
هر جور فکر می‌کنم تهش می‌رسم به تاریخ :)
مرور خاطراتِ خادمیِ محرمِ امسال >>>>
و شب، مجال هجوم اشک‌ها.
دیشب خیلی زودتر و ساده‌تر از چیزی که باید، گذشت. بچه‌ها نبودن که با خوراکی خوردن و بازی کردن و حرف زدن وقت بگذرونیم. ولی مطهره و صادق اومدن کوپه ما، و امسال کاملا متفاوت از دو سالِ قبل، با اون‌ها بهمون خوش گذشت. به لطف خدا امسال قطار خیلی بهتره و کوپه‌مون به خاطر چهار تخته بودن خیلی قابل تحمل‌تر بود و همچنین، امکاناتش! تلویزیون داشتیم و بله، سه چهارتا فیلم نصفه نیمه صرف شد. از رسوایی و اخراجی‌ها تا آینه بغل. که البته صادق وسطِ فیلم آخر خوابش برد و بعد رفتن کوپه خودشون و طبیعتاً بعد از ساعتِ دوازده ما هم خیلی خسته بودیم و خوابیدیم. خوابیدیم؟ نه متاسفم. فقط ریحانه و فاطمه خوابیدن. من و غزل؟ مثل ارواح سرگردان، حوالی ساعاتِ گذشته از نیمه‌شب، تو راهرو رو به پنجره ایستادیم، آسمونِ تاریکِ پُر ستاره و خودمون رو توی انعکاس شیشه دیدیم و در سکوت به مداحی‌هایی گوش کردیم که قلب خسته‌مون رو لمس کردن. بغضِ نشسته تو گلومون که یادگار تهرانِ دودآلود بود، با اشک‌هامون نوازش کردن و با زمزمه و نجوا، یاد کردیم از همه‌ی بچه‌هایی که باید کنارمون می‌بودن و نبودن... حوالی ساعتِ دو نصفه شب. قلبِ سنگینم بالاخره با سر گذاشتن روی یه شونه امن و اشک ریختن سَبُک شد و باور کردم کجام. من کجام؟ من تو خلقت‌م کجام؟ متعلق به چه کسی و چه چیزی هستم؟ و حتی متعلق به چه احساساتی؟ من اینجا چیکار می‌کنم و اصلا چطور به اینجا رسیدم؟ من چطور در روند زندگی‌م به اینجایی رسیدم که هستم؟ ما از آخرین‌ها حرف زدیم. توی اتوبوس از آخرین سفر به عنوان دانش آموز و با مدرسه، توی قطار از آخرین باری که اینطوری و با هم می‌تونستیم و می‌تونیم باهم بریم مشهد و کی می‌دونه سالِ دیگه چه اتفاقی میوفته؟ کی مُرده و کی زنده‌ست؟ کی کجای دنیاست؟ و دفعه‌ی بعد چطور قراره زیرِ ستونِ سیزده صحن پیامبر اعظم دور هم جمع بشیم؟ همه‌چیز عجیب و پُر از دلتنگی به نظر می‌رسه. پُر از احساسِ گذر زمان و ناتوانی و عجزِ من در برابرش. پُر از تمنا برای این که بفهمم چطور باید این آخرین‌ها تا ابد ثبت بشن، چطور باید زمان رو نگه داشت؟ | | - سیُ‌مین روز آبان ماهِ هزار و چهارصد و دو پ.ن: جدی جدی آبان تموم شد.