احساس میکنم این ایام رسالتم معرفی حضرت زهرا (س) به انسانهاییه که میخوان مسلمون بشن.
بالاخره، دخترِ بزرگِ خونهای که پسر نداره، یه مسئولیتها و کاراییهایی مربوط به پسراست رو باید داشته باشه.
یه وقتایی، آدم یه طوری بهم میریزه که هیچی آرومش نمیکنه. نه قدم زدن زير بارون، نه بیرون رفتن با دوست و رفیق، نه فیلم دیدن و آهنگ گوش دادن، نه تنهایی، نه کتاب خوندن، نه حتی گریه کردن.
اون وقتا، فقط یه چیزه که قلبِ مچاله شدهمونُ از هم باز میکنه. بغلِ مادر. اون وقتا، فقط یه راهی هست برای آروم شدن. بری بشینی کنارِ مامانت، سرتُ بذاری رو شونهش، مثلِ کوچیکیهات خودتو تو بغلش جا کنی هرچند که دیگه جا نمیشی، عطرشُ با تمام وجود استشمام کنی و به ریههات بکشی، و یه نفس عمیق بکشی. اون وقتا فقط نوازش شدنِ موها و زمزمهی صدای مامان تو گوشت که میگه چی شده عزیز دلم، آرومت میکنه. مثلِ آبی که رو آتیش میریزن. مثلِ بچهای که گم شده و وقتی مامانشُ پیدا میکنه نگرانیهاش تموم میشه. مثلِ آدمِ دلتنگی که به وطن میرسه، به خونه، به آغوشِ گرمِ امن.
مادر، وقتی اینطوری بهم میریزیم، وقتی هیچی دیگه آروممون نمیکنه، بگو کجا بیایم تو بغلت جا کنیم خودمونُ؟ بگو کجا بیایم نوازش کنی موهامونُ؟ کجا بیایم سر بذاریم روی خنکای شبکههای ضریحت و یه نفس عمیق بکشیم و بغضمون بترکه؟ کجا بیایم مادر؟ :))))))))))))
دنیا به ما بغل گرفتنِ ضریحِ مادرمونُ بدهکاره، یه آرامشِ محض، سر گذاشتن روی مرمر یه حرم که بوی یاس میده...
#دفترچه | #مسطورات | #علیا
- پنجمین روزِ آذرِ هزار و چهارصد و دو شمسی
جداً بیا تمومش کنیم.
این رخوت و رکود و حَل شدن تو تاریکی رو تموم کنیم. خیلی کارا هست که باید انجام بدیم. لحظهی موعود از چیزی که فکر میکنی خیلی نزدیکتره و تو به جای پیشرفت داری همینطور تو سرازیریِ پرتگاه به اعماق جهالت و تباهی فرو میری.
لوس؟ من آدمِ لوسی نبودم اصلا.
آره نبودم؛ الان هستم متاسفانه.
لوس و نازکنارنجی.
هدایت شده از زُحلخانم؛
اولا که دلم مشهد میخواد
دلم کربلا میخواد
دلم راهیان نور میخواد
دلم یه زیارت میخواد
دلم یه اتصال معنوی میخواد
احساس میکنم دارم از دست میرم.
نخل و نارنج ؛
اولا که دلم مشهد میخواد دلم کربلا میخواد دلم راهیان نور میخواد دلم یه زیارت میخواد دلم یه اتصال معنو
دلم راهیان نور میخواد
دلم راهیان نور میخواد
دلم راهیان نور میخواد