eitaa logo
نخل و نارنج ؛
355 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
191 ویدیو
4 فایل
آقای نخل و خانوم نارنج. دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی علیا خانوم: - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_isf1go&btn=خانوم.علیا.
مشاهده در ایتا
دانلود
من دلم لک زده برای نوشتنِ یه داستان. یه داستان که با تمام وجود توش غرق بشم و زندگی رو رها کنم و تجربه کنم و بزرگ بشم و احساسات رو تجربه کنم و بیام بیرون.
ما یه سری کلمات رو اصلا درک نمی‌کنیم. فقط تکرارشون می‌کنیم! مثلا شما به این جمله یکم فکر کنید تا به عمق‌ش پی ببرید. فقط به همین جمله. با دلیلش و حکمتش و این چیزاش کاری ندارم. فقط کلماتِ خودِ جمله. «فلسطین مسئله اول جهان اسلام است.» فقط به همین مسئله اول یکم فکر کنید. مسئله اول یعنی چی؟ یعنی چقد مهم؟ اصلا چرا؟
تو راه که داشتم میومدم، یهو به خودم اومدم و دیدم پسر، شونزدهمین روز از آخرین ماه پاییزه و افتادیم تو سرازیری و من هنوز شالگردن در نیاوردم از تو کمد؟ قهوه نخوردم صبحِ امتحان؟ زیر بارون قدم نزدم؟ روی برگ‌های خشک کوچه پرستوها نَدُییدم؟ جشنواره انار نرفتم؟ تو هوای سرد رو نیمکت‌های فرهنگسرا ننشستم ساندویچ بخورم؟ با اتوبوس برنگشتم خونه؟ با مترو نرفتم امام‌زاده صالح یا بهشت‌زهرا؟ هفته‌ای سه چهار شب نیومدم مسجد؟ داستان ننوشتم؟ اصلا امسال پاییز زندگی کردم؟
- ببخشید آقا، جایی رو سراغ دارید که همیشه پاییز باشه؟ + بله... بله... قلبِ من.
متاسفم که دوباره یه آهنگ افتاده رو زبونم.
تمرکز ندارم خدایا. تمرکز ندارم. تمرکز ندارمممممم.
میشه مرام به خرج بدید، لطفا سه تا الهی به رقیه بگید، یه کاری برام جور شه :)))))))) عاقبت بخیر باشید...
امروز پاییز بود. یه روزِ پاییزیِ آفتابی! صبح بعد از نماز نخوابیدم و درس خوندم. تاریخِ عزیز. تاریخِ عزیز من باب فضائلِ حضرت امیر. کلاسِ زبانِ آنلاین با تصویر و صوت و ارتباط برقرار کردن، بر خلاف تصورم، خوب بود و به جای نوشیدنِ عصاره‌ی وجودم، مثل پاوربانکِ سیار برای مدت زمانی شارژم کرد. انگیزه گرفتم و البته که قدمِ کوچکی بود در ارتقای اعتماد به نفس و رضایتم از خودم. نمی‌دونم چرا و چطور، ولی این تاثیری بود که اضافه بر بارِ علمیِ کلاس برام داشت. بعدش باید می‌رفتم خونه؟ البته که نه! واقعا کی ازم انتظار داره ساعت ۱۱ چهار طبقه پله برم بالا و ساعت ۱۲ و نیم دوباره چهار طبقه بیام پایین؟ بعد دوباره کلی راه تا نزدیکِ جایی که بودم - سرکار - برگردم. عمراً. پس پناه بردم به مسجد. حدود یک ساعت قبل از اذانِ ظهر. خلوت بود، آروم بود، ساکت بود، هیچ‌کس نبود و آرامش‌ش توصیف نشدنی بود. یه طوری که انگار مثل پرواز کردن بود. رهای رها... در واقع از خدا خیلی ممنونم بابتِ این که هنوز تو مسجد می‌تونم آرامشِ از دست رفته‌مُ پیدا کنم. خیلی ممنونم. برام ناهار آورد و توی پارک روی یه نیمکت سبز بین درخت‌های پاییزی که برگ‌هاشون روی زمین ریخته بود نشستیم و یکمی از غذامون رو دادیم به گربه‌ی همون حوالی. بعد رفتم آموزشگاه و البته، هنوز یک‌ربع تا ساعتِ یک مونده بود و وقت داشتم. برای غزل از پنج‌شنبه‌های شلوغم گفتم و احساسِ مفید بودن تو رگ‌هام جریان پیدا کرد. استادم اومد، سوار ماشین شدیم و تادا! باور کردنیه یا نه نمی‌دونم ولی اون آدم به خاطرِ من یه پلی‌لیست علیرضا قربانی دانلود کرده بود که تو ماشین گوش بدیم. اکلیلی شدم جداً و خب، نزدیک بود اشکم در بیاد. آره. بعد خودم رو به کلاس زبان رسوندم. در حالی که تکلیفم رو نوشته بودم و از خودم راضی بودم تقریبا. ولی نگرانیِ این که خانم نوری پس کجاست، کِی میاد و حالش چطوره، یکمی تمرکزم رو از بین برد. اوکی، البته که معاشرتِ جزئی و کوتاهم با نازنین شیرین بود و حال کردم. و بعد حفظ کردنِ مکالمه‌ها و جواب دادن، اونم حسِ خیلی خوبی داشت. و محفلِ محرمانه‌ای که مثلِ هر پنج‌شنبه توی آشپزخونه‌ی باریک و سردِ حسینیه داشتیم! حتی اگه سراسر احساساتِ مختلف باشه، من در نهایت با قلبِ آروم و لبخند و حالِ خوب خداحافظی می‌کنم و بر می‌گردم خونه. البته امروز یه تفاوتی داشت. هر لحظه که استاد رو اونطوری می‌دیدم، بعد یه هفته سختی و غم، تمام وجودم آب می‌شد. از درون مثلِ یه شمع فقط آب می‌شدم... امروز یه روز پاییزی بود. یه روز پاییزی که آفتاب از بین برگ‌های نارنجی و زرد درخت‌‌ها به چشم می‌زد ولی سوزِ هوا باعث می‌شد دماغ‌م قرمز بشه و یخ بزنه. امروز یه روزِ پاییزی بود که با آل‌استارهای سبز پیاده‌روی کردم و پاهام با جوراب‌های کامواییِ رنگی رنگی گرم شدن، لباسِ کبریتیِ سبزم تنم بود و توی کوله‌م برای بعد از کلاس رانندگی تک‌تک داشتم، روی برگ‌های خشک راه رفتم و پاییز رو لمس کردم. ساعت‌های زیادی از خونه دور بودم و باز هم، مثل خیلی وقت‌های دیگه، وقتی داشتیم درباره‌ی آرامشِ خونه حرف می‌زدیم، دلم برای خونه تنگ شد. برای خونه... بخشِ خوشحال‌کننده‌ی شب؟ روشن بودن شوفاژها و لمسِ گرما، بعد از فکرِ به سرپرستی قبول کردنِ پنگوئن‌ها با انگیزه‌ی سرمای خونه‌ تو این یک هفته اخیر! | | | - شانزدهمین روز از آخرین ماه پاییز صفر دو
میشه همچنان به دعا کردن ادامه بدیم؟ :)