پریشب یه دختر اسرائیلی رو که میخواست بابامو ترور کنه گرفتم و تا میخورد زدمش.
این قانون کائناته انگار. هر وقت منتظر یه چیزی باشی، همه چی اتفاق میافته و پیش میاد غیر از اون یکی.
ما با هرکدوم از معلمهامون (مگر تعدادی که صرفا رابطهمون باهاشون درسی بوده) مثل یه خانواده بودیم. یه خانواده تشکیل دادیم و دقیقا حس و حالِ اعضای خانواده رو توی کلاس داشتیم. همونقدر صمیمی، دوستداشتنی، محترم، عزیز و امن. امروز فهمیدم که این رابطهی خاص با دبیر ادبیاتمون از بقیه بیشتره و با اون غرور خاص و شخصیت خاصش اقرار کرد که با کلاس ما واقعا تو این سه سال راحت بوده و دوستمون داره. با خودم فکر کردم، پسر! اگه ما از این مدرسه بریم واقعا دلمون تنگ میشه :))))))))))
#روزنگار | #دفترچه | #علیا
بیست و هشتِ آذرِ صفر دو.