این قانون کائناته انگار. هر وقت منتظر یه چیزی باشی، همه چی اتفاق میافته و پیش میاد غیر از اون یکی.
ما با هرکدوم از معلمهامون (مگر تعدادی که صرفا رابطهمون باهاشون درسی بوده) مثل یه خانواده بودیم. یه خانواده تشکیل دادیم و دقیقا حس و حالِ اعضای خانواده رو توی کلاس داشتیم. همونقدر صمیمی، دوستداشتنی، محترم، عزیز و امن. امروز فهمیدم که این رابطهی خاص با دبیر ادبیاتمون از بقیه بیشتره و با اون غرور خاص و شخصیت خاصش اقرار کرد که با کلاس ما واقعا تو این سه سال راحت بوده و دوستمون داره. با خودم فکر کردم، پسر! اگه ما از این مدرسه بریم واقعا دلمون تنگ میشه :))))))))))
#روزنگار | #دفترچه | #علیا
بیست و هشتِ آذرِ صفر دو.
راننده اسنپ یه آهنگ سنتی خیلی آروم بخش کرده از اینا که بهش میگن تصنیف فکر کنم. چقدر ترجیحش میدم به آهنگهای دیگه.
#اسنپی_تراز
من صبحهای زمستونی دیماهِ سرد که بارون یا برف اومده باشه میخوام که ساعت سه از خواب بیدار بشم و شروع کنم درس خوندن، ساعت شیش برای خودم یه لیوان کاپوچینو درست کنم و طلوع خورشید رو نگاه کنم و ساعت هشت و نیم با خیالِ آسوده و درسِ خونده شده برم مدرسه. برگشتنی هم برم مسجد و تو راه خونه برای خودم شیرکاکائو یا بستنی بخرم.
وایسا یه لحظه، کی فکرشُ میکرد یه روز بتونی خودت بیای اینجا؟ با ماشین؟ خودت برونی؟