وایسا یه لحظه، کی فکرشُ میکرد یه روز بتونی خودت بیای اینجا؟ با ماشین؟ خودت برونی؟
اومدم فیلمها رو نشونِ مامانم بدم، دیدم یا الله، اینا رو کسی ببینه آبرو و حیثیت و شرف نمیمونه برای ما. فلذا کنسل شد. به نشون دادن تعدادی عکس و روایت شفاهی اکتفا کردیم.
جدیدا خیلی حساس شدم روی این که الان این عکسِ من، این توصیفِ من از یه بخشی از اتفاقاتِ روزمرهم، یه وقت موجبِ رنجش کسی اینجا نشه! ولی خب، بعضی وقتا میگم اینجا یه چیزیه تو مایههای دفترچه خاطراتِ من که یه بخشهایی از زندگیِ در جریانم رو اینجا ثبت میکنم تا وقتی برگشتم برام یادآوری بشه، یا حتی یه چیزایی رو با شما به اشتراک بذارم، پس چرا اینقدر حساسیتِ شدید؟ اجازه بده چیزایی که دوست دارم رو به اشتراک بذارم با ساکنینِ نُوای عزیز.
رفته بودیم امامزاده سرخه حصار. عجببببب جای دنجی بود، عجبببببب آرامشی داشت، چقدررررر قشنگ بود، چقدررررر حس خوبی داشت و عجببببب روحمُ به آغوش کشید.