جدیدا خیلی حساس شدم روی این که الان این عکسِ من، این توصیفِ من از یه بخشی از اتفاقاتِ روزمرهم، یه وقت موجبِ رنجش کسی اینجا نشه! ولی خب، بعضی وقتا میگم اینجا یه چیزیه تو مایههای دفترچه خاطراتِ من که یه بخشهایی از زندگیِ در جریانم رو اینجا ثبت میکنم تا وقتی برگشتم برام یادآوری بشه، یا حتی یه چیزایی رو با شما به اشتراک بذارم، پس چرا اینقدر حساسیتِ شدید؟ اجازه بده چیزایی که دوست دارم رو به اشتراک بذارم با ساکنینِ نُوای عزیز.
رفته بودیم امامزاده سرخه حصار. عجببببب جای دنجی بود، عجبببببب آرامشی داشت، چقدررررر قشنگ بود، چقدررررر حس خوبی داشت و عجببببب روحمُ به آغوش کشید.
این که از الان خونه خالهاینا هستیم و تا فردا صبح همین روند رو قراره ادامه بدیم، باعث میشه فکر کنم قراره تا فردا خُل بشم. تازه هنوز هیچکس نیومده و شب قراره تو خونه جای سوزن انداختن نباشه. دعوا و جیغ و داد بچهها و بلند بلند حرف زدن بزرگترا هم که بماند. خدایا. خدایا. خدایا. ممنونم. شُکرت.
زنگ زدم به ایام دایی و منزر ننه،
و هردوشون اولش فکر کردن که
من عمهم هستم :))))))))))))))
از روندِ عبایی شدنِ چادریها بیزارم.
بیزاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار.
به شرطی گل دوست دارم که برام رُز صورتی بخری، بشینیم تو ماشین، وقتی داره بارون میاد، شیر کاکائوی گرم بخوریم و دو ساعت حرف بزنیم و بعد که رسیدم خونه بهم پیام بدی: شبت بخیر کسی که خدا رُزهای صورتی رو از روی اون خلق کرده :)))))))))) ♥️