میخوام برم کتابهای کتابخونهم رو در آغوش بگیرم و شروع کنم دونه دونه خوندنِ همهشون.
مثل دوره کرونا، هیئت خلوت بود. هیئت خصوصی بود. امشب حضرت سقا میزبانِ هیئت بود و آقا امام زمان به مهمانها خوشآمد میگفت.
قلبم رو دستم گرفتم، قلبِ شکستهی تیکه تیکه شدهم رو، نشستم کنجِ همیشگیم، کنارِ رفیقِ امام حسینیم و با صدای گریهی آروم یکی از دخترهای نوجوونِ هیئت که میدونم یه موضوعی حتما حسابی دلش رو شکسته، به این فکر کردم که، مادر، مادری کن و تا عاقبتبخیری، بدرقهمون کن.
تو هیئت دو بار اتفاق افتاد. نشسته بودم رو به کتیبه یا زهرا. یه موجودِ فسقلی و کوچولو از پشت هِی میومد میخورد به من، دوباره بر میگشت، هی میومد میخورد به من، دوباره بر میگشت. نزدیک هفت هشت بار اتفاق افتاد تا برگشتم و دیدم یه دختر کوچولوی هشت نُه ماهه داره بازی میکنه. از بغل مامانش میدوئه سمت من و از من میدوئه بغل مامانش. برگشتم رو به عقب و منم همراهیش کردم. وقتی میدویید تو بغلم و میخندید، شیرینترین و جانسوزترین روضهی مصور بود. تا دیگه تو بغل مامانش آروم گرفت و منم باز برگشتم رو به کتیبه. چند دقیقه بعد، دوباره یه موجودِ کوچولوی جدید باهام از پشت برخورد کرد. این یکی کوچیکتر بود. شاید شیش ماهش بود... چهار دست و پا میرفت... بغلش کردم، سرش رو بوسیدم، نوازشش کردم، اشک ریختم و بعد چهار دست و پا رفت تو بغل مامانش... وقتی که مداح داشت روضهی رباب میخوند...
امیرالمومنین علیهالسلام :
معرفت و شناخت انسان نسبت به عیوبش،
سودمندترین معرفتهاست :)
چند ساعته تایم گذاشتم برای ریاضی، ولی دریغ از ذرهای، نمیفهممش آقا نمیفهممش. چرا همیشه باید سالِ آخرِ مهمِ دوره تحصیلیم گند بخوره تو ریاضیم؟
خب، بعد از چهار ساعت و نیم زمان گذاشتن فقط روی یه مبحث خیلی ساده، بالاخره اونقدی فهمیدمش که بتونم سوالای ساده رو درست حل کنم. دست بزنید برام.