چند ساعته تایم گذاشتم برای ریاضی، ولی دریغ از ذرهای، نمیفهممش آقا نمیفهممش. چرا همیشه باید سالِ آخرِ مهمِ دوره تحصیلیم گند بخوره تو ریاضیم؟
خب، بعد از چهار ساعت و نیم زمان گذاشتن فقط روی یه مبحث خیلی ساده، بالاخره اونقدی فهمیدمش که بتونم سوالای ساده رو درست حل کنم. دست بزنید برام.
الحمدلله رب العالمین
الحمدلله رب العالمین
الحمدلله رب العالمین
الحمدلله رب العالمین
الحمدلله رب العالمین
من امشب تو هیئت رفاقت دیدم، شهادت دیدم، عشق دیدم، امام حسین رو دیدم، علمدار دیدم، حاجی رو دیدم، قلبهایی رو دیدم که با هر اعتقادی، امام حسین و علمدارش و علمدارِ ما نقطه اشتراکشون بودن. همون حرارت و محبتی که همهمون رو گرد هم آورده بودن و تمامِ وجودمون وقف حسین بود. حب الحسین بود که یجمعنا بود :))))
یکی از قشنگترین جاهایی که رفاقت رو دیدم، اونجایی بود که تو مانیتور دیدم، یکی که کنار سکو وایساده بود، دست رفیقش رو هم گرفت و آورد پیش خودش. موضوعیت این نبود که به سکوی مداحی نزدیک باشه. اون چیزی که توجهم رو جلب کرد، این بود که کاش ما هم تو عشق امام حسین و شهادت اینطوری رفیق باشیم. کاش شهدا هم اینطوری دستِ ما رو بگیرن روز قیامت...
خدایا شکرت که امام حسین دارم.
شکرت که حضرت عباس دارم.
شکرت که بچه هیئتیام.
شکرت که این حب رو توی قلبم گذاشتی.
شکرت که خانوادگی نوکرِ این خانوادهایم.
خدایا حتی بابتِ کربلایی که امسال سهمم
ازش فقط رویا بود هم شکرت...
امروز رفته بودیم خونهی یکی از کسایی که توی شهرک کوچیکمون خیلی دوستش داشتم. بهش میگفتم عمو مشاهری. چقدر دلم براش تنگ شده بود. چقدر چهره و صداش کمرنگ شده بود تو ذهنم. چقدر برام عزیزه این مردِ جانبازِ رزمنده با قلب مهربونش.