عملا تو ایتا هیچ چیزِ خوشحال کنندهای ندارم غیر از یکی دو نفر آدمِ دوست داشتنی و حرف زدن باهاشون.
وقتی کتاب میخونم، اهمیتی نداره کتاب شعر باشه از مجموعهی اشعار چندین شاعر، یا زندگیِ ملاصدرای لطیفِ عزیز، یا یک رمانِ مستندگونه از آخرین نبردهای آخرین سرخپوستهایی که برای وطنشون جنگیدن. من با همهی اینا زندگی میکنم. با تک تک شاعرهایی که افکار و عاطفهشون به تصویر کشیده شده، با ملاصدرا عزیز، با سرخپوستهای مبارز. هر متنی که انسانها رو در خودش جای داده باشه، تواناییِ پرواز دادنِ روحِ من، و پدید آوردنِ تجربهی یک زیستِ منحصر به فرد با اون متن و انسانهاش و اتفاقاتش و احساساتش رو داره.
الان قابلیت ناراحت شدن و ناراحت بودن از هر کس و هر چیز رو دارم. و ذرهای ذوق برام باقی نمونده. همهش چیکه چیکه با قطره اشکهام از بین رفت.