حاج آقا خیلی خوب سخنرانی میکنه، یعنی از صدا و لحن صحبت کردنشون خوشم میاد. منتها حاجی، من این مدل حرف زدن رو برای وقتی ترجیح میدم که با شخصِ من در حال صحبت باشی، نه تو یه مسجد با صد و هشتاد نفر جمعیت.
منظورم از این که با شخصِ من در حال صحبت باشه، اینه که این ولوم و لحن صدا رو برای یه گفت و گوی دو نفره میپسندم نه برای سخنرانی گوش دادن.
آوان، دختر کوچولوی سه سالهی اعتکافمون، دلش برای باباش تنگ شده و از سرِ شب داره گریه میکنه. خوراکی قبول نمیکنه، با هیچکس حرف نمیزنه، نمیخوابه، با هیچکس نمیآد که تو مسجد بگردیم، حواسش پرت نمیشه و فقط گریه میکنه. شبِ شهادت حضرت زینبه و روضهی مصور داریم اینجا :)))))
خستهم از روابطی که از پسشون بر نمیام.
منتها محکومیم به روابط پیچیده با انسانها.
دارم فکر میکنم اگه توی تهران زلزله بیاد، یه فاجعهی وحشتناک پیش میاد، پایتخت تبدیل میشه به گورستان دسته جمعی انسانها که حتی امکان آواربرداری و نجات دادن هم نخواهد بود.
وقتی دوازده سالمون بود، فکرش رو میکردیم مثلا یه شب من با ماشین تا دم مسجد برسونمت؟
منزل شهید بطحایی تو نجف هیئت هفتگی هست و من دارم فکر میکنم واقعا حقم نیست که نتونم نجف باشم و اون هیئت رو برم...