ابروی تو جنبید و خدنگی ز کمان جست
بر سینه چنان خورد که از جوشن جان جست
این چشم چه بود آه که ناگاه گشودی
این فتنه دگر چیست که از خواب گران جست
من بودم و دل بود و کناری و فراغی
این عشق کجا بود که ناگه به میان جست
- وحشی بافقیِ عزیز
نائب الزیارهی همهی بچههای نُوا .
متانویا ، سکوت ، وایت ، بلاتکلیف ، ماهپیشونی ، طهران ، نیمهشب ، زحلخانوم ، دلداده متحول ، Wallflower ، شاید بهشت ، فقدان ، و همهی کسایی که حضور ذهن ندارم .
هدایت شده از دومان ؛
از حرف زدن پشیمون میشم ،
حتی از خندیدن ،
از نگاه کردن به آدمها،
از دیدنشون ، از فکر کردن بهشون ؛
از هر چیزی که منُ به آدمها متصل کنه
پشیمون میشم چون احساس میکنم
اشتباهه...
آسیب میزنه ، به خودم یا بقیه .
من تو احساسِ واقعی نبودنِ زندگی
گاهی غرق میشم و هیچکس
نجاتم نمیده.