امروز داشتم فکر میکردم، نمازمون رو باید با پیش فرضِ این که اگه الان اول وقت نخونم، از کجا معلوم عمرم قد بده و بتونم بعدا بخونمش، بخونیم. از کجا معلوم؟ شاید این آخرین نماز زندگیمون باشه. اول وقت نباشه شاید قضا بشه.
چرا الان که آقای رئیسی دیگه نیست تازه داریم خدماتشون و زحماتشون رو منتشر میکنیم؟ تو این سه سال کجا بودیم؟
دو تا حسرت به دلِ منِ دهههشتادی میمونه.
یک. نمیتونم دیگه به آقای رئیسی رای بدم و مهر انتخابات و انتخاب ایشون پای شناسنامهم بخوره.
دو. هیچکاری براشون نکردم...
فاطمهی عزیزم، سلام.
هرگز فراموش نکن که سختی و آسانی مثل امواج دریا میمانند. میآیند و میروند. قوی هستند و ضعیف، طولانیاند یا کوتاه، پر از نوسان و بالا و پایین و تغییرند! درست مثل دریا... با آب و هوای دلت تغییر میکنند و هیچکدام حتی بیش از مدت مقرریشان ماندگار نیستند.
#نامههاییبهخودم
ء شنبه ۵ خرداد ۰۳
بعضیتون دیروز اولین امتحانتون رو دادید و بعضیهاتونم مثل من امروز اولین امتحانتون رو دارین. خب بچهها، گوش بدید چی میگم. لطفا برای رسیدن به چیزی که میخواید بجنگید. جای حسرت باقی نزارید! موفق باشید تا تهش.✨
گاهی وقتها، حتی خودت با «خودت» غریبه میشی. اون زمانها یکم با خودت مهربون باش تا بگذره. آخه «خودت» تنهاست، ترسیده احتمالا، غمگینه شاید و بیقرار و بیتاب، اعتمادش رو به خودش و دیگران از دست داده. باهاش مهربون باش تا بگذره و آرومش کن.
جدیدا هر اتفاقی میوفته یا درباره هر چیزی حرف میزنم خوابش رو میبینم. خصوصا اگه منتظر یه چیزی باشم.