صبحهایی که شب قبلش برنامهریزی کردم، و وقتی بیدار میشم و میرم پشت پنجره میبینم هوا مِه داره و بارون میاد، روحم زنده میشه.
توت فرنگی رو خدا بوسیده. وگرنه این حجم از خوشمزگی رو هیچ میوهی دیگهای نداره.
وقتایی که ریحانه خونه نیست، دلم نمیخواد خونه باشم. شنبهها و چهارشنبهها که منتظرم از مدرسه برگرده، هر دقیقه اندازه چند ساعت کش میاد و از شنبهها که سر سفرهی ناهار نیست، متنفرم. بدونِ مامان بابام خیلی چیزا تو خونه کمه، اما بدون ریحانه تو خونه زندگی و هوا برای نفس کشیدن کمه.