صبحهایی که شب قبلش برنامهریزی کردم، و وقتی بیدار میشم و میرم پشت پنجره میبینم هوا مِه داره و بارون میاد، روحم زنده میشه.
توت فرنگی رو خدا بوسیده. وگرنه این حجم از خوشمزگی رو هیچ میوهی دیگهای نداره.
وقتایی که ریحانه خونه نیست، دلم نمیخواد خونه باشم. شنبهها و چهارشنبهها که منتظرم از مدرسه برگرده، هر دقیقه اندازه چند ساعت کش میاد و از شنبهها که سر سفرهی ناهار نیست، متنفرم. بدونِ مامان بابام خیلی چیزا تو خونه کمه، اما بدون ریحانه تو خونه زندگی و هوا برای نفس کشیدن کمه.
وقتی بچه بودم و انیمیشن نگاه میکردم، مثلا اگر دربارهی دختری بود که دنبال رویاش میره و میخواد بالرین مشهوری بشه، منم دلم میخواست بالرین بشم. اما الان که همچین انیمیشنهایی رو نگاه میکنم، دلم میخواد دنبال رویام برم. اما واقعا رویای من چیه؟ رویایی که باید دنبالش کنم چیه؟
از وقتی شلوار کرمی به آیتمهای کمدم اضافه شده دیگه بدون اون نمیتونم زندگی کنم.