صبحهایی که شب قبلش برنامهریزی کردم، و وقتی بیدار میشم و میرم پشت پنجره میبینم هوا مِه داره و بارون میاد، روحم زنده میشه.
توت فرنگی رو خدا بوسیده. وگرنه این حجم از خوشمزگی رو هیچ میوهی دیگهای نداره.
وقتایی که ریحانه خونه نیست، دلم نمیخواد خونه باشم. شنبهها و چهارشنبهها که منتظرم از مدرسه برگرده، هر دقیقه اندازه چند ساعت کش میاد و از شنبهها که سر سفرهی ناهار نیست، متنفرم. بدونِ مامان بابام خیلی چیزا تو خونه کمه، اما بدون ریحانه تو خونه زندگی و هوا برای نفس کشیدن کمه.
وقتی بچه بودم و انیمیشن نگاه میکردم، مثلا اگر دربارهی دختری بود که دنبال رویاش میره و میخواد بالرین مشهوری بشه، منم دلم میخواست بالرین بشم. اما الان که همچین انیمیشنهایی رو نگاه میکنم، دلم میخواد دنبال رویام برم. اما واقعا رویای من چیه؟ رویایی که باید دنبالش کنم چیه؟
از وقتی شلوار کرمی به آیتمهای کمدم اضافه شده دیگه بدون اون نمیتونم زندگی کنم.
«منِ او» با آدم چهکار که نمیکند. کأنه که جادو میکند. یکجورهایی ظریف در پوست و گوشت و استخوانِ آدم رخنه میکند که انگار از خانیآباد و مسجد قندی تا پاریس را پا به پای علی رفته باشی، با خانوادهی حاجفتاح زیسته باشی و میانِ کلمات و کاغذهای کتاب، قدم زده باشی و لیوان لیوان چای نوشیده باشی. این قصه و قلم با آدم چهکار که نمیکند.
#مکتوبات / #من_او
باید بالاخره راه برگشتن به نوشتن رو پیدا کنم. باید بتونم از پسش بر بیام. باید بتونم دوباره خودم رو بین کلمات پیدا کنم. و اینجا به این نتیجه رسیدم که بچهها، تو یه چیزایی، ادایی بودن و ادا اومدن واقعا کمککنندهست که بالاخره بهش برسید. البته به شرطی که در مرحلهی ادا نمونید.