استادی که جلوی پرسیده شدنِ سوالهای بیمورد و خلط مبحثکننده رو میگیره »»»»»»»»
احساس دلتنگی به قلبم هجوم میآورد. احساس سرباز بیدفاعی را دارم که در هفتهی اول آموزشش، جنگ میشود و موظف است بیآن که حتی درست یاد گرفته باشد چطور خشاب جا بیندازد و هدف بگیرد و ماشه بچکاند، به جنگ برود. حالا به خودش آمده، همرزمهایش او را رها کردهاند وسط میدان و زیر آتش گلولهها، رفتهاند. او مانده و اسلحهای سنگین، زانوانی که توان ایستادن ندارند و قلبی که گُر گرفته، عرق سرد و بغض و بیچارگی. احساس سرباز تنهایی را دارم که زیر آتشباران و تنهایی و وحشت، دلتنگ میشود. دلتنگ خانه، آغوشی امن و احساسی لطیف؛ احساسی که وقتی دخترک همسایه را میدید، در قلبش میجوشید و روی گونههایش جوانه میزد. احساس سرباز خستهای را دارم که وسط میدان به خودش میآید، اسلحه بر دستهایش سنگینی میکند و خودش را در حالی میبیند که بغض استیصال و تنهایی بر گلویش چنگ میزند. دلتنگی، شبیه تیر ناخواندهای در قلبش مینشیند و این، مرگ است.
کاری کن که آخرش یه خاطره ازم بمونه
کاری کن که مثل عابست بهم بگن دیوونه
کاری کن که راهی شم به کربلا به هر بهونه
باتریم یه طوری خالی شده که ۳ تا پاوربانک هم جوابم نیست. فقط مرگ جوابه تا دوباره سرپا بشم و به زندگی برگردم.