هدایت شده از نخل و نارنج ؛
فکر میکنم یه مدتی تنهایی و دور شدن از آدمها، کمکم میکنه. ذهنمو آروم میکنه و باعث میشه باطریِ خالیشدهم پُر شه باز. ولی اتفاقی که میوفته، اینه که هی بیشتر و بیشتر از آدمها فرار میکنم. بیشتر و بیشتر تو تنهایی غرق میشم. بیشتر و بیشتر باطریِ مواجه شدنم با اجتماع خالی میشه. بیشتر و بیشتر میترسم از برگشتن پیش آدمها. بیشتر و بیشتر ازشون دور میشم و دیگه راه برگشت رو پیدا نمیکنم. همینطور ادامه پیدا میکنه تا روزی که مجبورم کنن تو جمع بشینم و تحمل کنم. ولی هیچی مثل قبل نمیشه.
بچهها، خیلی ممنونتون میشم اگر دعا کنید کارای ما بیوفته رو غلتک و درست بشه :»