eitaa logo
نخل و نارنج ؛
357 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
191 ویدیو
4 فایل
آقای نخل و خانوم نارنج. دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی علیا خانوم: - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_isf1go&btn=خانوم.علیا.
مشاهده در ایتا
دانلود
قرار نبود این همه بخوابم. قرار بود فقط یکم دراز بکشم بین کار تا خستگی‌م و کم خوابیدن دیشب جبران بشه. اما چشم باز کردم و دیدم کارهام مونده، کسی خونه نیست، فرش‌های پشت‌بوم خیس شدن و باید دوباره آب بکشمشون، ناهار درست نکردم و هنوز تو خلأ و ابهام بعد از بیدار شدنم. الان باید چیکار کنم؟
اولین چیزی که توی یه رابطه مهمه و اگر طرف مقابل‌تون نداشت خیلی جدی بیخیالش بشید، «احترام»ـه.
هدایت شده از نخل و نارنج ؛
از صبح که از خواب بیدار شدم، فقط به یه چیز فکر می‌کنم. من حتی اگه خیلی تلاش کرده باشم، یا تلاشِ مورد نظرم رو نکرده باشم، در نهایت اونی که تدبیر امور من رو به عهده داره خداست. اونه اگر بخواد میشه و اگر نخواد نمیشه. پس من نگران چی هستم؟ مگه نه این که خدا خیلی بیشتر از من آگاهه به همه چیز؟ مگه نه این که خدا بهترین تدبیر کننده و مالک منه؟ مگه نه این که گفته قال لا تخافا، إنني معكما أسمع و أري؛ بگو نترس، من با شما هستم، می‌شنوم و می‌بینم عزیزم :) آروم باش رفیق. آروم باش و به خدا اعتماد کن و نترس و احساسش کن... حواسش بهت هست. حالا لبخند بزن، آروم باش، آفرین، خوبه، همه چی درست میشه :)
هدایت شده از نخل و نارنج ؛
276.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای تویی که بهش نیاز داری .
رندوم ترین خوابی که می‌تونستم ببینم این بود که برم باشگاه اسب سواری و اونجا دوستامو ببینم و باهم بریم پیش اسب‌هایی که دارن یه درخت و سنگی رو طواف می‌کنن.
نخل و نارنج ؛
رندوم ترین خوابی که می‌تونستم ببینم این بود که برم باشگاه اسب سواری و اونجا دوستامو ببینم و باهم بری
یا حتی این بود که با یه سری بچه پرورشگاهی اروپایی تو یه اتاق با چراغ نفتی مجبور بشم تختمو شریک بشم.
تو این چند وقت اخیر، به اغلب آدم‌هایی که باهاشون ارتباطات عمیق و گفت‌وگوهای مهم داشتم، این جمله رو گفتم؛ «زندگی همیشه چیزهای جدیدی برای غافلگیر کردنت داره.» دست کم تو یک سال اخیر اونقدر اتفاقات عجیب از نوع خوب و بد دیدم که این شده باور قلبی من. پس هیچی نیست که بتونه من رو از رحمت خدا ناامید کنه یا تا حدودی بتونه من رو از رفتارهای بنده‌های خدا متعجب کنه. خدایی که هر ناممکنی ازش بر میاد و همیشه یه چیز جدید برای سورپرایز کردنت داره، مخلوقش رو هم مثل خودش آفریده. شاید اگر یه روز یه کتاب بنویسم درباره زندگی خودم یا یکی از اطرافیانم، یا اسمش رو همین می‌ذارم، یا اولین جمله‌ی داستانم این خواهد بود.
اونقدر چیپلت خواهم خورد تا زخم معده بگیرم👍🎀
تمثال تو چون دست براهیم پیمبر هر بت‌کده‌ها را در و دیوار شکسته مخمور دو چشم تو به یک غنج و کرشمه صد بار در خانه خمار شکسته - سوزنی سمرقندی
در سکوت غرق می‌شوم. گویا که در خلسه‌ای غریب فرو رفته باشم، زبان می‌بندم و از جهان رها می‌شوم. سرمای سنگ‌های مرمرین را به جان می‌کشم، عطر گلاب را می‌بویم، به تصویر منعکس‌شده‌ام در آینه‌کاری‌ها نگاه می‌کنم، به کودکان لبخند می‌زنم و از بی‌حرمتیِ زنانی که آداب زیارت نمی‌دانند، شرمگین می‌شوم، به حال خویش می‌اندیشم، گویا آسمان بر شانه‌هایم سایه افکنده و سنگینی می‌کند، ستارگان را بر دامان خویش می‌بینم، تکیه‌گاهی امن می‌جویم - دیواری سنگی باشد یا همدمی امن، با خود مرور می‌کنم «چرا اینجایم؟ چه می‌خواهم؟ آیا چیزی می‌خواهم؟ آیا برای خواستنِ چیزی آمده‌ام؟ ادب چه حکمی می‌دهد؟ چگونه مرا در این درگاه می‌بینند؟...» و هزاران سوالِ دیگر. نه سوال‌ها تمامی دارند، نه خلسه‌ی غریبم و نه پاسخی می‌یابم. جوینده‌ای سرگردانم، در جست و جوی آن‌چه که در هستی، حقیقت نامیده می‌شود. اگر حقیقت اینجا نباشد، پس کجاست؟ و اگر برای یافتنِ حقیقت مرا به این‌جا نخوانده باشند، برای چه اینجایم؟ برای چه اینجایم؟ / / /
بچه‌ها اگه بیدارید و اینجا رو می‌خونید میشه سه تا الهی به رقیه بگید مشکل ما حل شه :)